احساس مي كنم به سرزمينم نزديك مي شوم...
حس خاصي دارم...يك حس عجيب...يك حس كه هزاران فكر و حس ديگه سعي در پنهان كردنش دارند...
اما اين حس از پشت هزاران... باز پيداست...چون حس است... احساسش مي كنم...
همچو خورشيد در پس ابر...باز خورشيد است و وجود دارد...ديده نمي شود اما وجود دارد...
حس من پنهان اما قابل احساس است...
مثل كسي كه به وطنش نزديك مي شود...به خانه اش نزديك مي شود...حس مي كنم به سرزمينم نزديك مي شوم...نزديك است...گويا پس از گذشت روزها...شايد هم سال ها...باز...
و اما اين بار براي ...