شب ها خواب «سرزمين سرد سكوت» رو مي بينم...
متروكه متروكه شده...
فضاي سرد و خاكستري و سياه...
خاكستر مي باره...اما تا جايي كه يادم مياد آتشفشان اون سرزمين فعال نبود...يه آتشفشان خاموش بود...آخرين بار هم كه از اونجا خارج شدم...هيچ آتشي روشن نبود...حتي تا كيلومترها اين طرف تر هم آتشي روشن نبود...
اولين جرقه براي روشن كردن آتش رو خودم زماني زدم، كه تو يه كوير سرد قرار بود شب رو طي كنم...
تا اون روز چنين سرمايي رو حس نكرده بودم...سرماش با سرماي سرزمين خودم فرق داشت...
هنوزم نمي دونم اون خاكسترهايي كه داره روي «سرزمين سرد سكوت» من، تو خوابم مي باره، از كجاست...
موقع خروج روي درش قفل و زنجير زدم تا كسي واردش نشه...مطمئنم كسي نمي تونه واردش بشه...شك ندارم...
پس اون خاكستر از كجاست...