دلم مي خواهد روزي قبل از ... به سرزمينم باز گردم...
سرزميني كه روزي آن را رها كردم...سرزميني كه آن را بدون حاكم و گزمه و رعيت رها كردم...همه را با خودم بردم...
سرزميني كه كنون متروكه اي شده است...
درهاي خانه هايش به تلنگري،بر روي پاشنه ها و لولا ها،بندند...درهايي كه اگر در سرزمين ديگري بودند،كنون با هر نسيمي،صداي جير جيري ناشي از كهنگي،دال بر متروكه بودن سرزمين ساكنش،مي دادند...اما اين درها محكوم به صدا،در بي صدايي اند...
دلم مي خواهد يك روز قبل از ... به سرزمينم باز گردم...
«سرزمين سرد سكوت»...
به زير سايه تك درخت همسايه اين سرزمين بنشينم...و بنوازم و با خويش بخوانم...چنان كه بار اول كولي وار خواندم...همانگونه...
...
دلم مي خواهد آرامگاهم را زير همان درخت بر پا كنند...درختي كه ساكن سرزمين من نيست...همسايه سرزمين من است...سايه اش را بر گوشه اي از سرزمين من افراشته...
بر سر مزارم گل ننهيد...تنها درخت همسايه سرزمين مرا آب دهيد...
بعد از رفتن از سرزمينم...بر درش قفل و زنجير زدم...دلم نمي خواهد بعد از ورود آن ها را بگسلم...دلم مي خواهد تا ابد بر در سرزمينم باقي بمانند...
دلم مي خواهد سرزمينم همچون افسانه ها سرزميني نفرين شده بنمايد...تا پاي هيچ كس به آنجا باز نشود...بكر بماند...آرامشم بر هم نخورد...
ب.ر.ن:...
دوباره شب شده...
برگاي زرد و بي رمق شده...
دوباره ساز غم زده...
شعراي سردُ ماتم زده...
...