«چيزي كه بابا بزرگ مي دونست...»
بابا بزرگ اين آخرا كاراي عجيب غريبي مي كرد...
خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب...كارايي كه يه عده رو ناراحت مي كرد...اما من مي خنديدم...بعضي كاراش من رو هم ناراحت مي كرد...
شايد بابا بزرگ يه چيزي رو مي دونست...يه چيزي مي دونست...
شايد بابا بزرگ هم مثل من منتظر بود...
خدا بيامرزه بابا بزرگ رو...
«يه نفر مرد پير...»
"يه نفر مرد پير گوشه گير و فقير
با موهاي سپيد تو دلش مرده اميد
مثل يك ديوونه زير لب مي خونه
پاي پر پينه ام دستاي خوني ام
دم به دم هي مي گن اينجا من زندوني ام..."...
«تو تنهاييام...»