بازها
برخاستند...
بر فراز دشت هاي پهناور...
زمين هاي سبز...
بر فراز بام هاي سياه...
بر فراز آسمان شهر دود گرفته غم زده...
بازها، باز برخاستند...
بازها براي چنگ انداختن برخاستند...
بازها براي خراش افكني برخاسته اند...
براي نشاندن زخم...
از سطح تا عمق...
بر سر و صورت بچه هاي بي گناه و با گناه...
بر چهره هاي معصوم و كودكانه...
بازها قصد حكومت دارند...
بازها مي خواهند سال ها پرواز كنند...
بازها آسمان شهر را از آن خود مي دانند...
بازها قصد حكومت بر زمين شهر را دارند...
قلعه بازها گسستني است...
اما...
كودكان خفته، ناي ديوار شكني ندارند...
حتي اگر...
زخم خورده باشند...
بازها در چنگالشان زهر خفتگي روان كرده اند...