26,July,2007

مي دانم دلم تنگ مي شود...
دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد...
بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد...
مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم...
مي دانم اگر زنده باشم تاب دلتنگي آن زمان را ندارم...
مي دانم آن زمان چنان شوكه خواهم شد...چنان به خود مي آيم...اما شايد زماني دير براي به خود آمدن است...هرچند اگر كنون هم به خود بيايم كاري از دستم بر نمي آيد...به دست من نيست...
مي دانم آن زمان تاب نمي آورم...
جسم تنها و به دور از روح مانده ام هم تاب نخواهد آورد...مي دانم...
دلم مي خواهد هزار هزار خط بنويسم...اما چه سود...نوشتن و سياه كردن خطوط، جاي چيزي را نمي گيرد...

نت ها چه مي نوازند...
سونات مرگ مرا؟!...
سازها چه مي نوازند...
قصه گذشته ام را...
حال يا آينده ام را...
شايد مرثيه رفتنم را...


1omrani

خط خطی شما
(4)