"چند ورق كاغذ و يك دونه قلم
هميشه يار منه
كاغذاي خط خطي
از كنار در باز پنجره
مي پرن توي كوچه
سر حال از اينكه آزاد شدن
نمي دونن كه اسير دل تنگ باد شدن..."...
وقتي سرزمينم رو بنا كردم...فقط مرزش رو مشخص كردم...
تا حالا نشده كه برم توش رو بگردم...
حالا...
دارم مي رم سرزمين گردي...مي خوام ببينم وسعتش چقدره...
جاهاي بكر زيادي بايد داشته باشه...
كوله ام رو جمع كردم...
يه دونه قلم...چند ورق كاغذ...يه دفتر...چند تا كاست...چند تا CD...و MP3 Player...اگه بشه چند تا كتاب...
اگه بشه مي خوام يه نقشه از سرزمينم بكشم...
ب.ر.ن1:...خدا...به نظرت تو سرزمين من جايي براي تو هست؟...شايد ردي از تو رو هم بگيرم...
ب.ر.ن2:...تو كوله ام...چندين و چند تا خ... هم گذاشتم...