31,July,2007
"چند ورق كاغذ و يك دونه قلم هميشه يار منه كاغذاي خط خطي از كنار در باز پنجره مي پرن توي كوچه سر حال از اينكه آزاد شدن نمي دونن كه اسير دل تنگ باد شدن..."... وقتي سرزمينم رو بنا...
1omrani
خط خطی شما
(13)
اين همه برگ خشك و جدا از درخت...توي تابستون... شايد توي تابستون پاييز شده... ب.ر.ن:...يه آهنگ هست به اسم «بهار در پاييز»... اما......
1omrani
خط خطی شما
(0)
29,July,2007
And now I'm The BiG LoSeR... ب.ر.ن:...خدا من دارم هي داد مي زنم... كسي نمي شنوه... خدا...گند زدي... ب.ر.ن:..."اگه كفر كلام من...يكي حرفي بگه بهتر وگرنه بازي واژه...نمي بازم منِ كافر..."... پ.ن:...فاصله ميان زاهد و كافر مي داني چقدر است؟......
1omrani
خط خطی شما
(8)
28,July,2007
امروز دم دماي صبح بود... كبوتري رو كه تو سرزمين بود و اين آخرا يه عالمه خاكستر روي پراي سفيدش نشسته بود رو پر دادم... اول خاكستراي روي پرهاش رو پاك كردم...اما هنوز سفيد نشده بود پرهاش...اما با اين حال...
1omrani
خط خطی شما
(4)
26,July,2007
"گرد و غباري كه دلم گرفته حوصله زير و زبر نداره ساقه خشكيده بيد صبرم خم شده و ناي تبر نداره مياد با اينكه آخراي قصه است از رو دوشت اين بارُ بر مي داره قافيه هام يكي يكي تموم...
1omrani
خط خطی شما
(7)
مي دانم دلم تنگ مي شود... دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد... بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد... مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم... مي...
1omrani
خط خطی شما
(4)
بازها برخاستند... بر فراز دشت هاي پهناور... زمين هاي سبز... بر فراز بام هاي سياه... بر فراز آسمان شهر دود گرفته غم زده... بازها، باز برخاستند... بازها براي چنگ انداختن برخاستند... بازها براي خراش افكني برخاسته اند... براي نشاندن زخم......
1omrani
خط خطی شما
(0)
22,July,2007
«چيزي كه بابا بزرگ مي دونست...» بابا بزرگ اين آخرا كاراي عجيب غريبي مي كرد... خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب...كارايي كه يه عده رو ناراحت مي كرد...اما من مي خنديدم...بعضي كاراش من رو هم ناراحت مي كرد... شايد بابا بزرگ يه...
1omrani
خط خطی شما
(5)
21,July,2007
مي گه:..."جاييت درد مي كنه؟..."... مي گم نه... مي گه:..."مريضي؟...سرگيجه داري؟..."... مي گم نه...حوصله ندارم...كلافه ام... حالا كه مي بينم...حق داشت...مثل كرمي كه پا روش گذاشتن رو زمين به خودم مي پيچيدم...دستمو تو موهام بسته بود...چشمام رو فشار مي دادم...سرم...
1omrani
خط خطی شما
(5)
20,July,2007
... «پيرمرد»...خيلي هم دور نبود...شروع شد... شايد به موقع شروع شده... يه كاتاليزور فوق العاده قوي...براي كمك به به رفتن......
1omrani
خط خطی شما
(0)
روزگار سخت مي گذرد... زندگي مديون مرگ است......
1omrani
خط خطی شما
(4)
سايه ها!... سايه ها... آهاي سايه ها...با شمايم... امان دهيد مرا... امان دهيد روحم را كه به تنهايي و جدا از تنها سير مي كند... امان دهيد...روحم را... آهاي سايه هاي سرد...روحم را نرنجانيد... آهاي سايه هاي سرد بعد از...
1omrani
خط خطی شما
(1)
19,July,2007
چه ساده مي توان زيست و مرده بود... چه ساده مي توان زنده بود و مردگي كرد... ب.ر.ن:...چه ساده مي توان مُرد و زندگي كرد... چه ساده مي توان مرده بود و زندگي كرد......
1omrani
خط خطی شما
(8)
18,July,2007
چند شب پيش بود...خدا رو تو خواب ديدم... گفتم خدا چه خبر؟...كجايي؟...احوالي نمي گيري؟... """"گفت: از بس از مردم سرزمينت آه و ناله و شكوايه شنيدم.از بس هر روز،هر ساعت،هر صبح و هر شب،از من خواستن كه نجاتشون بدم.دلم به...
1omrani
خط خطی شما
(5)
16,July,2007
مي روم من از اينجا،مي روم من از شهر زنده ها مي روم بي فرياد، بي صدا مي روم از خانه هاي سرد و تنگ مي روم از كوچه هاي پوچ بي رنگ مي روم از ساحل سرد انتظار مي...
1omrani
كجايي؟... رفتي اون بالا قايم شدي اسم خودتم گذاشتي خدا؟... بيا پايين... من كه كاري نمي تونم بكنم... از همين الان مي توني اعلام كنيبرنده تويي و بازنده من... "...نقش منو با يه طناب بكش رو خاك ادعا بگو آهاي...
1omrani
خط خطی شما
(5)
15,July,2007
برف،اشك يخزده خدا براي مرگ انسان بود......
1omrani
خط خطی شما
(1)
"يه روز از همين روزا روي شب پا مي ذارم توي قاب لحظه ها عكس فردا مي ذارم ... ... عزم آدما بلند روح وسيع ... توي بهت جاده ها هر جا كه ديدني نيست چشامو مي بندمُ جاش يه...
1omrani
خط خطی شما
(0)
زده به سرم... مي خوام هي بنويسم... تا صبح... شايد اينجوري از نوشتن هم حالم به هم بخوره... يعني ميشه؟... شايد اينم يه روش براي گذشتنه...گذشتن از نوشتن... و اين خودش ميشه يه تمرين...تمرين براي گذشتن... گذشتن از خيلي چيزا......
1omrani
خط خطی شما
(0)
كي ميشه هيچي برام مهم نباشه...به معناي واقعيه كلمه...اونقدر بي اهميت كه... الان مي گم خيلي چيزا برام مهم نيست...ولي كمه...مي خوام هيچي برام مهم نباشه... كي ميشه؟... به زودي......
1omrani
خط خطی شما
(0)
ظاهراَ ديگه مهم نيست كه كسي مي خونه يا نه... فقط مي نويسم... اينجوري شايد بهتره... حداقلش يه خود درگيريم از بين ميره... يه نتيجه مهمه ديگه اش...گذشتنه...گذشتن... از يه جايي بايد آدم شروع كنه به گذشتن...تا بتونه كاراي بزرگي...
1omrani
خط خطی شما
(0)
MSA... باز ... زدي به برنامه هامون... پارك وي...اون پله ها...دو تا آدم گنده...با لنگاي آويزون...يه اتوبان با ماشين...و نگاه هاي من و تو به اون اتوبان... چشماي خيره...و فكرايي كه جاي ديگه اي مي رفتن مطمئناً... شايد چند سال...
1omrani
خط خطی شما
(1)
بعضي كارا عُرضه (شايدم اُرزه) مي خواد... بعضي كارا شجاعت مي خواد... بعضي كارا شهامت مي خواد... بعضي كارا ديوونگي مي خواد... بعضي كارا حماقت مي خواد... بعضي كارا هم عُرضه مي خواد...هم شجاعت...هم شهامت...هم ديوونگي...هم حماقت... اين كار يه...
1omrani
خط خطی شما
(0)
_:يه ... با ... پايين چنده الان؟... -:... براي چي مي خواي؟... _:... واسه چي مي خوان؟... -:...باهاش آدم مي كشن... _:... -:حالا كيو مي خواي بكشي؟... _:...يه بنده خدايي رو......
1omrani
خط خطی شما
(0)
روزها از پي هم مي گذرند... در تمام اين روزهاي گذرنده... سعي در نقش كردن زندگي دارم... تا... خط قرمز بطلان بر آن كشم......
1omrani
خط خطی شما
(0)
اينجوري توصيفش كنم... مثل اين مي مونه...يهو همه نيست بشن...همه...همه...همه...همه...آدم خودش باشه...فقط خودش...هيچ جنبنده اي رو زمين نباشه...حتي يه عقرب...حتي يه مار...يه خوك...يه ملخ...يه سوسك...هيچي...هيچي... يه خلا...يه حس خفگي... مثل يه سامورايي رفتار مي كني؟... مثل سامورايي ها عمل كن......
1omrani
خط خطی شما
(1)
10,July,2007
دلم مي خواهد روزي قبل از ... به سرزمينم باز گردم... سرزميني كه روزي آن را رها كردم...سرزميني كه آن را بدون حاكم و گزمه و رعيت رها كردم...همه را با خودم بردم... سرزميني كه كنون متروكه اي شده است......
1omrani
خط خطی شما
(5)
شب ها خواب «سرزمين سرد سكوت» رو مي بينم... متروكه متروكه شده... فضاي سرد و خاكستري و سياه... خاكستر مي باره...اما تا جايي كه يادم مياد آتشفشان اون سرزمين فعال نبود...يه آتشفشان خاموش بود...آخرين بار هم كه از اونجا خارج...
1omrani
خط خطی شما
(0)
احساس مي كنم به سرزمينم نزديك مي شوم... حس خاصي دارم...يك حس عجيب...يك حس كه هزاران فكر و حس ديگه سعي در پنهان كردنش دارند... اما اين حس از پشت هزاران... باز پيداست...چون حس است... احساسش مي كنم... همچو خورشيد...
1omrani
خط خطی شما
(0)
09,July,2007
"خسته شدم بس كه دلم دنبال يك بهونه گشت بس كه ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت بازم كلاغ قصه ها رفت و به خونه اش نرسيد..."... ب.ر.ن:...اين روزا باز ترانه ها رو كامل متوجه مي شم...با اينكه چيزي...
1omrani
خط خطی شما
(0)
"سازهاي غربت سازهاي ناكوك شعر بادامي تلخ سوگوار دل پوك برگ ها زرد زرد وقتي هوا نيست ... صدا صدا نيست زخم هم چه بي هوش هيچ كس با ما نيست شب چنان تيره كه شب پيدا نيست شب هم...
1omrani
خط خطی شما
(0)
"خدا جون بسه ديگه ما شديم خسته ديگه نذار بپوسيم تو شهر غربت آي خدا جون كاش خونمون باز بشه راهش واسمون به درد غربت نكرديم عادت..."... "گل هاي گل خونه اي دنيا وفا نداره تو تازگي طراوت حتي صفا...
1omrani
خط خطی شما
(0)
08,July,2007
خيلي از اتفاق هاي مهم زندگي خيلي اتفاقي، اتفاق ميفته......
1omrani
خط خطی شما
(1)
نسكافه بدون شير... مثل زندگي بدون خيلي چيزا... تلخ... مثل... هر چقدر شكر اضافه كني شيرين نميشه... به جاي شيرين شدن...بدمزه ميشه...يه شيريني بد مزه... مزه شيريني هم از جلوي چشم آدم ميفته... پ.ن:...اينو قبلاً جاي ديگه اي نوشته بودم......
1omrani
خط خطی شما
(1)
بابا:" به دكتر بگم بري پيشش...چي كار مي توني بكني اونجا كه بگم مياد..."... ناخودآگاه عصبي وار با صداي بلند...تهاجمي _در حالي كه قبلش كاملاً آروم بودم_ ... من هيچ كاري نمي كنم...هيچ كاري هيچ جا نمي كنم... ... چند...
1omrani
خط خطی شما
(0)
07,July,2007
ما را براي زندگي آفريدند... بي گمان زندگي هزاران معنا داشت... خود هزاران تفسير داشت... هر ديوانه اي ذره اي از آن گرفت... زندگي را براي گذشتن دادند... تا به معناي ديوانگي خود رسيدم... تاب هزاران اميد را از خويش...
1omrani
خط خطی شما
(4)
نبايد كشش مي دادم... نبايد اين قدر كشش مي دادم كه به اينجا برسه... اون موقع راحت مي تونستم انجامش بدم...اما حالا چي؟!؟!؟!... حالا فقط منتظرم...انتظار مي كشم... انتظارِ......
1omrani
خط خطی شما
(0)
05,July,2007
بنا بر ننوشتن بود... اما ظاهراً ك...ست از انگل بدتر...همين كه در وجودت رخنه كرد بيرون كردنش سخت است...نه كه ممكن نباشد...ممكن است... اراده مي خواهد...دارم خوبش را هم دارم...شايد نشود اسمش را اراده گذاشت...من مي گويم لج بازي...يا ضريب...
1omrani
خط خطی شما
(6)
08,June,2007
مدتيه مي پرسم... چرا مي نويسم... براي نوشتن... اما نه... براي خونده شدن... خودم خودم رو مي خونم!؟!؟... نه ديگران هم مي خونن...و شايد همين موجب نوشتن مي شه... بازي...بازي با... اما خودم هم... حالا كه خودت مي خوني...حالا كه...
1omrani
به گمانم بايد بروم... جايي ديگر نمانده كه مرا در آرامش فرو برد... به گمانم لحظه رسيده... آن لحظه كه چه زيبا سرود و خواندش... "...اما لحظه اي رسيد...لحظه پريدن و «رها» شدن...ميون «بيم» و «اميد»..."... لحظه رها شدن... بي...
1omrani
چند تا پست كه نوشته شدن و هيچ وقت جايي زده نخواهند شد......
1omrani
تا وقتي كه داستان خوبي براي گفتن داري و كسي رو داري كه بهش گوش بده كارت هنوز تموم نشده... چيزي كه ديدم من رو متوقف نكرد... چيزي كه نديدم من رو متوقف كرد... چيزي كه نديدم اين بود كه...
1omrani
خط خطی شما
(1)
07,June,2007
وحشت تمام وجودمو گرفته... ب.ر.ن:......
1omrani
04,June,2007
قبلاً گفته بودم...دارم حس مي كنم سير نزوليم سرعت بيشتري به خودش گرفته...دارم سقوط مي كنم...از اوج به قعر دارم مي رم...و اين خيلي...گفته بودم كه، ... بهتره تو اوج بره...حالا اين اوج تبديل به يه اوج نسبي شده...چه خوب...
1omrani
خط خطی شما
(7)
03,June,2007
" آنچه بجويي و نيابي،كيمياست"... پ.ن:... اينكه يه لحظه همه چيز خوب پيش بره و بعد گند نخوره ، كيمياست... ... اينكه تلويزيون روشن بشه و اين... كه بهش مي گن رييس جمهور بياد و ... من عصبي نشم و...
1omrani
خط خطی شما
(2)
02,June,2007
چند وقت پيش بود... دوباره...ديدم... اينبار... ديدم...يه پيرمرد فربه با موهاي ريخته...از پشت ديدمش...اما شكستگي رو تو وجودش مي ديدم... ديدم همه رفتن... همه مي خنديدن و خوشحال بودن... پيرمرد تنها نظاره گر بود... اما پير مرد هنوز غم داشت...هنوز...
1omrani
خط خطی شما
(4)
01,June,2007
ديروز MSA مي گه..."يه آهنگ دارم...باب خودت...اصلاً وصف خودته..."... «كنج خونه نشستيُ در رو دنيا بستيُ از بس شكايت مي كني به مردن عادت مي كني هي مي گي تقدير منه نمي گي تقصير منه تو اين وسط چي كاره...
1omrani
خط خطی شما
(2)
30,May,2007
مي گه:"چند وقت پيش رفته بودم عروسي..."... مي گم چيه باز مخ زدي حتماً؟... مي گه:" آره ولي اي كاش نمي زدم..."... مي گم چيه از طرف خسته شدي؟... مي گه:"نه...طرف خيلي هم خوشكله..."... مي گم پس چيه؟... شروع مي...
1omrani
خط خطی شما
(5)
دلم شراب مي خواد... دلم مي خواد قبل از مرگم يه دل سير شراب بخورم... دلم مي خواد يه عالمه شراب بخورم...شراب ناب... بعد چشمام رو ببندم و ديگه......
1omrani
29,May,2007
دارم با خودم فكر مي كنم كه هر چيزي يه دوره اي داره... البته خيلي چيزا هستن كه دوره پذير نيستن... يه روزي دوره يه چيزي سر مياد... دوره منم ظاهراً تموم شده...يا داره تموم مي شه... ب.ر.ن:...ياد پاراگراف اول...
1omrani
24,May,2007
لعنت... لعنت اول و آخر نصيب خودم... اين وسط بازهم هر چي لعنته مال خودم... هنوز كمه... منتظرم......
1omrani
دلم باتري مي خواد... نصف شبي دلم باتري مي خواد...تا MP3Player رو روشن كنم... تو اتاقم قدم بزنم... ببينم كي سپيده سر مي زنه......
1omrani
21,May,2007
باورم نميشه... قضيه «پويان» داره جدي ميشه... بابا تا اسمش مياد آه عميقي از سر ناراحتي ميكشه...مامان همه ش مي گه بيچاره مادرش... الان معلوم نيست كجاست...تو اوين دارن چه بلايي سرش ميارن... باورم نميشه...هفته پيش بود...اسمش رو توي سايتي...
1omrani
خط خطی شما
(2)
اين جور مواقع خيلي خطرناك مي شم... ترجيح مي دم از ديگران فاصله بگيرم...تا بعد دچار درگيري با خودم براي آزار ديگران نشم......
1omrani
20,May,2007
روزهاي سخت... روزهايي كه مي خوام خودم تنها سپري شون كنم... پيله ام رو مي خوام تنگ تر كنم...شايد روزي عزيزاني رو كه خيلي به من نزديك هستند رو هم از اين پيله بيرون كنم... بايد به دوري من عادت...
1omrani
مي خوام دورخيز كنم......
1omrani
"خواستن،توانستن..."... نيست... خواستن شرط لازم توانستنه...اما كافي نيست......
1omrani
19,May,2007
با يه «چاقوي كند» مي خوام بيفتم به جون احساسم...با يه «چاقوي كند» مي خوام گردنش رو ببرم......
1omrani
MSA مي گه..."وقتي بابات رو مي بينم...شرمنده ميشم كه دوستتم..."......
1omrani
خط خطی شما
(1)
14,May,2007
دلم يه ساز سنگين مي خواد...كه با سنگينيم توش گم بشم...من رو با سنگينيام تو خودش گم كنه... دلم يه ساز سنگين مي خواد...كه سنگيني انگشتام رو روي كليد هاش آوار كنم... دلم يه ساز سنگين مي خواد...با يه صداي...
1omrani
آدما دو زمان كاراي خارق العاده و بزرگ انجام مي دن... يكي زماني كه «سرشار» از «احساس» اند... يكي زماني كه «تهي» از هر گونه «احساس»اند... از اين جهت بزرگ و خارق العاده كه در حالت عادي قادر به انجام...
1omrani
خط خطی شما
(5)
12,May,2007
خدايا قسم مي خورم اگه اون اتفاق بيفته،يك دقيقه هم مجال نمي دم...خودم تمومش مي كنم...خودم به زندگيم خاتمه مي دم... مي خواي تهديد فرض كن يا هر چيز ديگه......
1omrani
10,May,2007
تقدس... تقدس...پاكي...واژه ايست پر معنا اما معنا ناشدني...وصفش بر زبان نمي آيد... تقدس را دو گونه مي بينم... يكي تقدس ذاتي...همان تقدسي كه...چگونه بگويم...تقدسي است كه از سرچشمه تقدس مي آيد...شايد از آسمان...و آنچه در زمين مقدس گشت به واسطه...
1omrani
خط خطی شما
(6)
01,May,2007
...... پ.ن:...ب.ر.ن:...ب.ر.ن:......
1omrani
خط خطی شما
(6)
28,April,2007
چند بار مردم... اما...دوباره زنده شدم... وقتي زنده شدم...روحم كه برگشت...به اوج رسيد...شايد بالاتر از قبل... اما...الان...چند وقته كه دوباره مردم... روحم شايد دوباره بتونه برگرده... اما...روحي كه يه روزي عرش نشين بوده...حاضر نيست اين جوري فرش نشين باشه... مي...
1omrani
26,April,2007
دموكراسي،يعني اداره يه گله گوسفند...يا به تعريف ديگه اي حكومت به يه گله گوسفند... حالا اداره كننده مي تونه يه چوپان باشه...مي تونه يه سگ باشه...مي تونه يه گرگ باشه...مي تونه يكي از خود گوسفندان باشه... كاملاً عادلانه است... البته...
1omrani
خط خطی شما
(4)
25,April,2007
صبر آدم نقطه اي داره...يه نقطه اوج...نقطه اي كه صبر آدم تموم مي شه... اون نقطه يه نقطه اكسترمم هستش... رفتار قبل از نقطه با بعد از نقطه تفاوت داره... اگه اشتباه نكنم علامت مشتق قبل از نقطه با علامت...
1omrani
خط خطی شما
(4)
20,April,2007
دوباره... دوباره... دوباره سيم Re پاره شد... معلوم نيست ديگه سيم Re اي در كار باشه... ديگه......
1omrani
خط خطی شما
(4)
"اون ور اين شب كلك من و ترانه تك به تك خونه مي ساختيم روي باد دريا مي ريختيم تو الك مسافراي كاغذي رد شده بودن از غبار تو قصه باقي مونده بود شيهه اسب بي سوار گفته بودن صد...
1omrani
خط خطی شما
(2)
15,April,2007
تا به ياد دارم هيچ گاه شطرنج باز خوبي نبودم...هميشه از اين بازي فراري بودم... شطرنج فكر مي خواهد...و من يا ندارم...يا حاضر به استفاده اش نيستم... اما شطرنج واژگان برايم راحت است... فكر نمي خواهد شايد...خودشان مي آيند...خودشان حركت...
1omrani
خط خطی شما
(7)
"تو سرزمين يخ ها پر از سكوت غمناك هميشه باد قطبي هميشه برف و كولاك رو سردي لب من ملال غم نشسته طوفان وحشي شب كوه يخُ شكسته كوه يخم من كه رو آب شدم شناور داغ حوادث مي كنن...
1omrani
خط خطی شما
(3)
13,April,2007
مي دونيد چرا شيطان با خدا درگير شد؟... براي اينكه مي خواست معروف بشه...مي خواست مورد توجه همه قرار بگيره...اون موقع همه توجه ها «ظاهراً» به اين «مخلوق برتر» بوده... شيطان مي خواست مورد توجه باشه...شايد شخصش مهم نبوده براش......
1omrani
خط خطی شما
(5)
11,April,2007
بذاريد با يه مثال بيشتر توضيح بدم... مثل اين مي مونه كه قراره زندگي قمار بشه... ترجيح مي ديد خودتون اون رو قمار كنيد يا ديگران اين كار رو بكنند... من ترجيح مي دم خودم زندگيم رو قمار كنم...اون جوري...
1omrani
خط خطی شما
(4)
10,April,2007
مي گم چرا كسي بايد براي ديگري تصميم بگيره؟... به چه حقي؟...چون پدر و مادرن!؟!؟...نمي تونم چنين چيزي رو بپذيرم... مي دوني چيه...اون تصميمي كه خودم مي گيرم رو حتي اگه اشتباه باشه ترجيح مي دم...مي دوني اگه در آينده...
1omrani
خط خطی شما
(4)
08,April,2007
بودنم سراسر نياز است... نيازم سرار خواستن... خواستنم سرار رسيدن يا نرسيدن! ؟ ! ؟... شايد رسيدن... شايد نرسيدن... رسيدنم سراسر لذت... رسيدنم سراسر آرامش... و سراسر رويا... نرسيدنم سراسر دلتنگي... و دلتنگي ام خفه كننده و كشنده... بودنم سراسر...
1omrani
خط خطی شما
(3)
07,April,2007
نوشته اي كه سال قبل يا شايدم قبل تر از اون نوشتم... «پايان پايان...»... ::چرا همه چیز تموم میشه؟ چرا برای هر آغازی پایانیست؟چرا همه چیز تموم میشه؟ من که دلم میگیره..... از پایان.... حتی از فکر پایان هم دلم...
1omrani
خط خطی شما
(4)
04,April,2007
وقتي... وقتي دلم... وقتي بي قراري... وقتي يه بغض(شايدم بقض) سنگين حمله مي كنه... وقتي اشكام... فقط مي خوام كه بخوابم...شايد اون بتونه جلوي اينا رو بگيره...و آرزو مي كنم كه ديگه بيدار نشم... اين وقتا هميشه اتاق تاريكه...دم غروبه......
1omrani
خط خطی شما
(1)
03,April,2007
چگونه بگويم... واژه ها سخت سنگين اند... واژه ها وحشت عزيزان بر مي انگيزند... واژه ها، غمي سنگين در سينه ام مي نشانند... غم تلخ... بايد... من و واژه، با هم اجين شده ايم... من و اين «بي معنايِ» ابديِ...
1omrani
خط خطی شما
(1)
01,April,2007
دلم مي خواد همه ش بخوابم... دلم مي خواد... همه ش آرزو مي كنم...وقتي خوابيدم...اگه اون اتفاقي كه مي خوام بيفته، ميفته بيدار بشم...اگه نه...هيچ وقت...هيچ وقت ديگه چشمام باز نشه... اين ديگه تنها آرزوي منه... دلم خواب مي خواد...دلم...
1omrani
خط خطی شما
(3)
دلتنگي هاي دم به دم امونم رو بريده... ديگه نمي تونم... اي خدا...ديگه نمي تونم...تو كه خدايي...تو كه مي بيني...نمي تونم... خدايا... اين همه... يه كاري بكن...يه كاري بكن...يه كاري بكن......
1omrani
خط خطی شما
(1)
31,March,2007
ساعت 12:20 شب...يكشنبه 11 feb 2007... نور قرمز و فوق العاده كم رنگ چراغ اتوبوس چشمم را آزار مي دهد براي نگاشتن...اما وقتي بايد نگاشت، بايد نگاشت... سايه دستم مانع از آن مي شود كه بتوانم نگاشته هايم را ببينم...چند...
1omrani
خط خطی شما
(0)
"دارم خودمو می بینم...مثل تو فیلما...دارم می بینم...از یه زاویه..."... چندي پيش...تقريباً با يه سري جزئيات اتفاق افتاد...و چند وقت پيش دو تا چيز ديگه ديدم...شايد بذارمشون اينجا... ب.ر.ن:...Coming Soon......
1omrani
خط خطی شما
(4)
30,March,2007
مي دونيد اگه يه عقرب رو ميون يه حلقه آتيش بندازن چي كار مي كنه؟... عقرب خودش رو نيش مي زنه... ب.ر.ن:...Coming Soon......
1omrani
خط خطی شما
(1)
صداي موج...ماسه... شهركي ساحلي...متروك...يه غروب...و من «تنها» اونجا...يه غروب...من «تنها» اونجا... تاريكي...تاريكي غم زده...تاريكي غم انگيز...تاريكي دم غروب...جايي كه روز به شب قرار پيوند بخوره... دير رسيدم...«تنها»ي «تنها»... قبل از رسيدن من متروكه شده... دلتنگي پايان ناپذير... ب.ر.ن1:...كسي نمي دونه...شايد...
1omrani
خط خطی شما
(0)
10 فروردين... بدترين روز زندگيمه... ظاهراً قرار هر سال تو اين روز يه اتفاق ديگه به اتفاقاي... اضافه بشه... پارسال تصادف خواهرم... امسال... ديگه چيزي نمونده... ب.ر.ن:...Coming Soon......
1omrani
خط خطی شما
(1)
28,March,2007
"... توي اين شب غير گريه كار ديگه اي نداريم هر كي خوابه خوش به حالش ما به بيداري دچاريم..."... ب.ر.ن:...Coming Soon......
1omrani
خط خطی شما
(2)
27,March,2007
«كو...»...مي گه..."استعداد عجيبي داري تو اينكه لباس تنت زار بزنه..."... مي خندم...مي گم چي كار كنم خب؟... مي گه..."يه كم شونه هات جمع كن..."... مي خندم و مي گم...آخه من افتاده م... مي گه..."حواست باشه زير پا له نشي..."... ب.ر.ن:...Coming...
1omrani
خط خطی شما
(0)
26,March,2007
«آلان»...تو بغلمه...عمو «ف...» مي گه..."بچه رو گرفتي بغلت ساكت نشستي...باهاش حرف بزن...با بچه بايد حرف زد..."...مي گم...من و «آلان» با نگاه با هم حرف مي زنيم... پ.ن:...سه تا عكس اول روزاي اول ورود «آلان»...سه تاي بعدي هم جديد هستن...ب.ر.ن:...Coming Soon......
1omrani
خط خطی شما
(3)
25,March,2007
تا وقتي از چيزي خبر نداري خب نداري...پس مي توني بدون اون چيز به سر كني...چون اون چيز براي تو اصلاً وجود نداره... اما وقتي يه چيزي رو ديدي...يه چيزي رو حس كردي...يه چيزي رو براي خودت به وجود آوردي...اون...
1omrani
خط خطی شما
(1)
24,March,2007
با «كو...»...مي خوايم بريم...چند تا سرباز نيروي انتظامي...يه نگاه مي ندازه...مي گه نمي شه بريد دور بزنيد... يه كم نگاش مي كنم...از پنجره باز شده كنار «كو...»... مي گم خاك بر سرتون كنن...فرمون رو مي پيچونم و دور مي زنم......
1omrani
خط خطی شما
(1)
23,March,2007
دو تا پسر بچه...دورخيز مي كنن...از تنه يه درخت بالا مي رن و مي پرن پايين...اوني كه كوچيكتره بالاتر مي ره و بعد مي پره... «كو...» مي گه:"اون يكي بيشتر مي ره بالا..."... مي گم...آخه كوچيكتره...سبك تره...فرزتره... تكيه دادم به...
1omrani
خط خطی شما
(3)
22,March,2007
دلم مي خواد بنويسم...اما نمي دونم چي بنويسم... درمونده شدم... دلم مي خواد ساز بزنم...اما نمي تونم... حال زياد جالبي نيست... هيچ فهمي نيست...جز دقايقي كم... فقط من...صندلي...مانيتور...كيبورد...اسپيكر و صداهايي كه تو انتخاب اون ها هم درمونده شدم... هيچي نمي...
1omrani
خط خطی شما
(1)
جالبه... ديگه سه نقطه ها هم برام دچار مشكل شدن... نمي دونم كجا ميان و كجا مي رن......
1omrani
«كو...»...مي گه:..." اگه سيستم نباشه چي كار مي كني؟"... مي گم مي گيريم مي خوابم احتمالاً... مي گه:..."نه اينجوري هم نيست..."... مي گه:..." پس يه ماه امتحاني جمع كن..."... مي گم كه چي بشه... ... مي گم از الان عزاي...
1omrani
خط خطی شما
(1)
21,March,2007
جايي... كسي نمي داند...فقط شايد... باز غمي هست......
1omrani
خط خطی شما
(2)
20,March,2007
"بهار من سكوت بنفشه هاي زرد گرفته بوي حسرت بهار من چه زرد ... هوس دوباره زخمي به پيكرم كشيده جنون و بي قراري نفس ازم بريده من ناگريز و خاموش،از پا نشسته بر خاك قفس به خود تنيده از...
1omrani
خط خطی شما
(1)
19,March,2007
MSA...مي گي اول بندگيت رو ثابت كن بعد از خدا بخواه...مي گي به خدا اعتماد كن... ... مگه يادت رفته پير مرد در مورد دوستت چي بهت گفت؟..."دوستت..."...خودت اينو بهم گفتي...گفتي پيرمرد گفته... مطمئنم چيزاي بيشتري هم گفته...چيزايي كه خيلي...
1omrani
خط خطی شما
(2)
18,March,2007
يه كم زيادي... يه حس... توصيف نمي كنم... نمي دونم......
1omrani
خط خطی شما
(3)
مي دونيد مرگ يه قمار باز كيه؟... وقتي كه ريسك رو ازش بگيرن......
1omrani
خط خطی شما
(0)
17,March,2007
احتمالاً فردا يا پس فردا مداركم رو مي دم براي ويزا... اگه صادر نكنن قاچاقي مي رم... مي دونم اگه قاچاقي برم دهنمو سرويس مي كنن ...اما بازم مهم نيست......
1omrani
خط خطی شما
(0)
16,March,2007
خاله مي گه بزنم به تخته سر حال تري... تو دلم مي گم زرشك...حالا مونده تا ببينيد... ... مي گم مامان اصلاً حوصله مهمون ندارم...حوصله اين همه آدم ندارم...عيد چه خاكي به سرم بريزم... ... مي گم واسه چيه؟... مي...
1omrani
خط خطی شما
(0)
15,March,2007
شب قبل از برگشتن...عمو «ف...»...مي گه:"دفعه بعد كه ميام خونتون نبينم پا شي بري تو اتاق بشيني پاي كامپيوتر و در رو خودت ببندي...اگه بري ميام در رو باز مي كنم و سيستم رو هم قطع مي كنم..."... باز همون...
1omrani
خط خطی شما
(0)
12,March,2007
ساعت حدود 12 شب...تازه رسيديم خونه...MSA يه چيزي زمزمه مي كنه... مي گم...يادم انداختي...مي دوني چند وقته اينو گوش ندادم... امروز... در اتاق رو قفل مي كنم... "دوباره خزون اومد نم نم بارون مي زنه تو صورتم ... رعد و...
1omrani
خط خطی شما
(2)
10,March,2007
The Last Page was turned over......
1omrani
08,March,2007
احساس خفگي... يه بقض(شايدم بغض) بد...مياد و ميره...اما نمي تونه راه خودشو به بيرون باز كنه... يه ... ب.ر.ن:..."...شب بي عاطفه برگشت..."......
1omrani
خط خطی شما
(0)
"دارن يه برجي مي سازن با ده هزارتا پنجره مي گن كه قد برجشون از آسمون بلندتره براي ساختنش هزار، هزار درختُ سر زدن پرنده هاي بي درخت از اين حوالي پر زدن مي گن كه اين برج بلند باعث...
1omrani
خط خطی شما
(0)