08,June,2007
كنار پسرك نشست... پسرك نقطه اي نامعلوم در مقابلش را تماشا مي كرد...خيره به نقطه اي كه گويا هرگز وجود نداشته و ندارد... هر از گاهي نگاه بي روحش را از آن نقطه مي گرفت و روي كاغذي كه مقابلش...

1omrani

24,May,2007
پسرك دوباره به بردي كه روي ديوار نصب شده بود و اسم هاي زيادي را روي خودش حمل مي كرد چشم دوخته بود... روزها بود هر روز صبح به برد چشم مي دوخت...به اميد آنكه روزي اسمش را آنجا ببيند......

1omrani

22,May,2007
پسرك وارد مغازه شد... مغازه دار پسرك را ورنداز كرد... پسرك به قفسه هاي داخل مغازه نگاه گذاريي كرد...نگاهش را به طرف پيشخوان مغازه چرخاند... با قدم هايي سنگين، كه نشان از خستگي روزگار داشت، به سمت پيشخوان رفت... مغازه...

1omrani

05,April,2007
باورش نمي شد... دوباره چشمانش را بسته و باز كرد...حيران و هراسان به اطرافش نگريست... نه اشتباه نمي ديد... چون چيزي نمي ديد......

1omrani

خط خطی شما
(6)