<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>1omrani</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.1omrani.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2008://1</id>
   <updated>2007-12-21T01:37:56Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/08/post_280.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.481</id>
   
   <published>2007-08-07T21:46:34Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:56Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA[<center>
<a title="..." href="http://www.parsaspace.com/silence//images/EndOfTheWayC.jpg">
<img border="0" src="http://www.parsaspace.com/silence//images/EndOfTheWay.jpg" width="400" height="305" alt="..."></a>
</center>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سفر...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_279.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.480</id>
   
   <published>2007-07-31T01:14:37Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:56Z</updated>
   
   <summary>&quot;چند ورق كاغذ و يك دونه قلم هميشه يار منه كاغذاي خط خطي از كنار در باز پنجره مي پرن توي كوچه سر حال از اينكه آزاد شدن نمي دونن كه اسير دل تنگ باد شدن...&quot;... وقتي سرزمينم رو بنا...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA["چند ورق كاغذ و يك دونه قلم
هميشه يار منه
كاغذاي خط خطي
از كنار در باز پنجره
مي پرن توي كوچه
سر حال از اينكه آزاد شدن
نمي دونن كه اسير دل تنگ باد شدن..."...

وقتي سرزمينم رو بنا كردم...فقط مرزش رو مشخص كردم...
تا حالا نشده كه برم توش رو بگردم...
حالا...
دارم مي رم سرزمين گردي...مي خوام ببينم وسعتش چقدره...
جاهاي بكر زيادي بايد داشته باشه...
كوله ام رو جمع كردم...
يه دونه قلم...چند ورق كاغذ...يه دفتر...چند تا كاست...چند تا CD...و MP3 Player...اگه بشه چند تا كتاب...
اگه بشه مي خوام يه نقشه از سرزمينم بكشم...

<center>
<a title="InCLS..." href="http://www.parsaspace.com/silence//images/InCLSC.jpg">
<img border="0" src="http://www.parsaspace.com/silence//images/InCLS.jpg" width="400" height="368" alt="InCLS..."></a>
</center>



ب.ر.ن1:...خدا...به نظرت تو سرزمين من جايي براي تو هست؟...شايد ردي از تو رو هم بگيرم...
ب.ر.ن2:...تو كوله ام...چندين و چند تا خ... هم گذاشتم...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پاييز در تابستان...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_278.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.479</id>
   
   <published>2007-07-31T00:50:58Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:55Z</updated>
   
   <summary>اين همه برگ خشك و جدا از درخت...توي تابستون... شايد توي تابستون پاييز شده... ب.ر.ن:...يه آهنگ هست به اسم «بهار در پاييز»... اما......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA[اين همه برگ خشك و جدا از درخت...توي تابستون...
شايد توي تابستون پاييز شده...

<center>
<a title="AutumnInSummer..." href="http://www.parsaspace.com/silence//images/AutumnInSummerC.jpg">
<img border="0" src="http://www.parsaspace.com/silence//images/AutumnInSummer.jpg" width="400" height="368" alt="AutumnInSummer..."></a>
</center>

ب.ر.ن:...يه آهنگ هست به اسم «بهار در پاييز»...
اما...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>BiG LoSeR...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/big_loser.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.478</id>
   
   <published>2007-07-28T23:25:15Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:55Z</updated>
   
   <summary>And now I&apos;m The BiG LoSeR... ب.ر.ن:...خدا من دارم هي داد مي زنم... كسي نمي شنوه... خدا...گند زدي... ب.ر.ن:...&quot;اگه كفر كلام من...يكي حرفي بگه بهتر وگرنه بازي واژه...نمي بازم منِ كافر...&quot;... پ.ن:...فاصله ميان زاهد و كافر مي داني چقدر است؟......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA[And now I'm The BiG LoSeR...

ب.ر.ن:...خدا من دارم هي داد مي زنم...
كسي نمي شنوه...
خدا...<strong>گند زدي</strong>...

ب.ر.ن:..."اگه كفر كلام من...يكي حرفي بگه بهتر
وگرنه بازي واژه...نمي بازم منِ كافر..."...

پ.ن:...فاصله ميان زاهد و كافر مي داني چقدر است؟...
من مي گويم...
لغزشي...
شايد كلامي...
به آزموني آزموده مي شوي...
كسي زاهد مي شود...كسي كافر...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عزاي خصوصي...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_277.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.477</id>
   
   <published>2007-07-28T11:26:43Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:55Z</updated>
   
   <summary>امروز دم دماي صبح بود... كبوتري رو كه تو سرزمين بود و اين آخرا يه عالمه خاكستر روي پراي سفيدش نشسته بود رو پر دادم... اول خاكستراي روي پرهاش رو پاك كردم...اما هنوز سفيد نشده بود پرهاش...اما با اين حال...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      امروز دم دماي صبح بود...
كبوتري رو كه تو سرزمين بود و اين آخرا يه عالمه خاكستر روي پراي سفيدش نشسته بود رو پر دادم...
اول خاكستراي روي پرهاش رو پاك كردم...اما هنوز سفيد نشده بود پرهاش...اما با اين حال پرش دادم...وقتي به مقصد برسه پراش رو پاك مي كنن...سفيد ميشن...

الان چند ساعتي ميشه كه من شدم تنها جنبنده اين سرزمين...
از بيرون سرزمين صداي جشن و خوشحالي مياد...
اما تو «سرزمين سرد سكوت» عزاي خصوصي اعلام شده...
وسط سرزمين نشستم...اشك مي ريزم...

سرزمين زير خاكستر دفن مي شه...
شايد بعدها پدري يا مادري براي بچه اش قصه «سرزمين سرد سكوت» رو تعريف كنه...مطمئنم قصه سرد و كسالت آوري ميشه...و هيچ بچه اي حاضر نيست اين قصه رو تا انتها گوش كنه...

سرزمين زير خاكستر دفن مي شه...


ب.ر.ن:...جايي اين ميان كه مانده ام...
جايي ميان «عقل» و «احساس»، خودم را حلق آويز خواهم كرد...
يا شايد كردم...يا كرده ام...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آخراي قصه...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_276.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.476</id>
   
   <published>2007-07-26T01:39:48Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:55Z</updated>
   
   <summary>&quot;گرد و غباري كه دلم گرفته حوصله زير و زبر نداره ساقه خشكيده بيد صبرم خم شده و ناي تبر نداره مياد با اينكه آخراي قصه است از رو دوشت اين بارُ بر مي داره قافيه هام يكي يكي تموم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA["گرد و غباري كه دلم گرفته
حوصله زير و زبر نداره
ساقه خشكيده بيد صبرم 
خم شده و ناي تبر نداره
مياد با اينكه آخراي قصه است 
از رو دوشت اين بارُ بر مي داره
قافيه هام يكي يكي تموم شد 
اما ترانه هام ادامه داره
...
...بهش بگين بجنبه 
<strong>غصه داره دخل منو مياره</strong>"...

<center>
<a title="ViewOfTheEnd..." href="http://www.parsaspace.com/silence/images/0-ViewOfEnd.jpg">
<img border="0" src="http://www.parsaspace.com/silence/images/ViewOfEnd0C.jpg" width="400" height="368" alt="ViewOfTheEnd..."></a>
</center>

<center>
<object type="application/x-shockwave-flash" data="http://www.intellexuelle.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf" id="audioplayer1" height="30" width="218"><param name="movie" value="http://www.intellexuelle.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf" /><param name="FlashVars" value="playerID=1&amp;rightbghover=0x6699cc&amp;righticon=0x666666&amp;righticonhover=0x6699ff&amp;text=0x666666&amp;slider=0x666666&amp;track=0xFFFFFF&amp;border=0x6699ff&amp;loader=0x999999&amp;soundFile=http://www.parsaspace.com/silence/jukebox/yeganeh.mp3" /><param name="quality" value="high" /><param name="menu" value="false" /><param name="wmode" value="transparent" /></object>
</center>

ب.ر.ن1:...صداها كم ان...صدا پايينه...صداي بلندتر مي خوام...تا اونجا كه گوشم متلاشي بشه...مغزم متلاشي بشه...
ب.ر.ن2:...كسي نمي دونه...<strong>كسي نمي دونه</strong>...كسي نمي دونه....]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سونات...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_275.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.475</id>
   
   <published>2007-07-25T21:23:16Z</published>
   <updated>2008-07-03T15:30:50Z</updated>
   
   <summary>مي دانم دلم تنگ مي شود... دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد... بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد... مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم... مي...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      مي دانم دلم تنگ مي شود...
دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد...
بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد...
مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم...
مي دانم اگر زنده باشم تاب دلتنگي آن زمان را ندارم...
مي دانم آن زمان چنان شوكه خواهم شد...چنان به خود مي آيم...اما شايد زماني دير براي به خود آمدن است...هرچند اگر كنون هم به خود بيايم كاري از دستم بر نمي آيد...به دست من نيست...
مي دانم آن زمان تاب نمي آورم...
جسم تنها و به دور از روح مانده ام هم تاب نخواهد آورد...مي دانم...
دلم مي خواهد هزار هزار خط بنويسم...اما چه سود...نوشتن و سياه كردن خطوط، جاي چيزي را نمي گيرد...

نت ها چه مي نوازند...
   سونات مرگ مرا؟!...
 سازها چه مي نوازند...
   قصه گذشته ام را...
     حال يا آينده ام را...
                شايد مرثيه رفتنم را...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قلعه بازها...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_274.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.474</id>
   
   <published>2007-07-25T21:16:25Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:54Z</updated>
   
   <summary>بازها برخاستند... بر فراز دشت هاي پهناور... زمين هاي سبز... بر فراز بام هاي سياه... بر فراز آسمان شهر دود گرفته غم زده... بازها، باز برخاستند... بازها براي چنگ انداختن برخاستند... بازها براي خراش افكني برخاسته اند... براي نشاندن زخم......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      بازها
 برخاستند...
   بر فراز دشت هاي پهناور...
    زمين هاي سبز...
 بر فراز بام هاي سياه...
بر فراز آسمان شهر دود گرفته غم زده...
بازها، باز برخاستند...
بازها براي چنگ انداختن برخاستند...
 بازها براي خراش افكني برخاسته اند...
  براي نشاندن زخم...
از سطح تا عمق...
    بر سر و صورت بچه هاي بي گناه و با گناه...
  بر چهره هاي معصوم و كودكانه...
   بازها قصد حكومت دارند...
    بازها مي خواهند سال ها پرواز كنند...
 بازها آسمان شهر را از آن خود مي دانند...
  بازها قصد حكومت بر زمين شهر را دارند...

 قلعه بازها گسستني است...
 اما...
    كودكان خفته، ناي ديوار شكني ندارند...
  حتي اگر...
            زخم خورده باشند...
   بازها در چنگالشان زهر خفتگي روان كرده اند...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چند عنواني...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_273.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.473</id>
   
   <published>2007-07-21T21:07:48Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:54Z</updated>
   
   <summary>«چيزي كه بابا بزرگ مي دونست...» بابا بزرگ اين آخرا كاراي عجيب غريبي مي كرد... خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب...كارايي كه يه عده رو ناراحت مي كرد...اما من مي خنديدم...بعضي كاراش من رو هم ناراحت مي كرد... شايد بابا بزرگ يه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA[«چيزي كه بابا بزرگ مي دونست...»
بابا بزرگ اين آخرا كاراي عجيب غريبي مي كرد...
خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب...كارايي كه يه عده رو ناراحت مي كرد...اما من مي خنديدم...بعضي كاراش من رو هم ناراحت مي كرد...
شايد بابا بزرگ يه چيزي رو مي دونست...يه چيزي مي دونست...
شايد بابا بزرگ هم مثل من منتظر بود...

خدا بيامرزه بابا بزرگ رو...


«يه نفر مرد پير...»
"يه نفر مرد پير گوشه گير و فقير
با موهاي سپيد تو دلش مرده اميد
مثل يك ديوونه زير لب مي خونه
پاي پر پينه ام دستاي خوني ام
دم به دم هي مي گن اينجا من زندوني ام..."...


«تو تنهاييام...»
<center>
<object type="application/x-shockwave-flash" data="http://www.intellexuelle.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf" id="audioplayer1" height="30" width="218"><param name="movie" value="http://www.intellexuelle.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf" /><param name="FlashVars" value="playerID=1&amp;rightbghover=0x6699cc&amp;righticon=0x666666&amp;righticonhover=0x6699ff&amp;text=0x666666&amp;slider=0x666666&amp;track=0xFFFFFF&amp;border=0x6699ff&amp;loader=0x999999&amp;soundFile=http://www.parsaspace.com/silence/jukebox/TSKH-net2.mp3" /><param name="quality" value="high" /><param name="menu" value="false" /><param name="wmode" value="transparent" /></object>
</center>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_272.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.472</id>
   
   <published>2007-07-20T20:41:22Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:54Z</updated>
   
   <summary>مي گه:...&quot;جاييت درد مي كنه؟...&quot;... مي گم نه... مي گه:...&quot;مريضي؟...سرگيجه داري؟...&quot;... مي گم نه...حوصله ندارم...كلافه ام... حالا كه مي بينم...حق داشت...مثل كرمي كه پا روش گذاشتن رو زمين به خودم مي پيچيدم...دستمو تو موهام بسته بود...چشمام رو فشار مي دادم...سرم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      مي گه:...&quot;جاييت درد مي كنه؟...&quot;...
مي گم نه...
مي گه:...&quot;مريضي؟...سرگيجه داري؟...&quot;...
مي گم نه...حوصله ندارم...كلافه ام...

حالا كه مي بينم...حق داشت...مثل كرمي كه پا روش گذاشتن رو زمين به خودم مي پيچيدم...دستمو تو موهام بسته بود...چشمام رو فشار مي دادم...سرم رو به زانو هام نزديك كرده بودم...مثل كرمي كه پا روش گذاشتن به خودم مي پيچيدم...
مثل كسي كه داره عذاب مي كشه...ياد اون نوشته ام افتادم...يه حالتي مثل همين داشتم...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_271.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.471</id>
   
   <published>2007-07-20T18:29:08Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:54Z</updated>
   
   <summary>... «پيرمرد»...خيلي هم دور نبود...شروع شد... شايد به موقع شروع شده... يه كاتاليزور فوق العاده قوي...براي كمك به به رفتن......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA[...
<a href="http://www.1omrani.com/2007/06/post_226.html">«پيرمرد»</a>...خيلي هم دور نبود...شروع شد...
شايد به موقع شروع شده...
يه كاتاليزور فوق العاده قوي...براي كمك به به رفتن...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دين زندگي...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_270.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.470</id>
   
   <published>2007-07-19T23:02:23Z</published>
   <updated>2008-04-12T05:38:43Z</updated>
   
   <summary>روزگار سخت مي گذرد... زندگي مديون مرگ است......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      روزگار سخت مي گذرد...
        زندگي مديون مرگ است...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سايه ها...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_269.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.469</id>
   
   <published>2007-07-19T20:55:23Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:53Z</updated>
   
   <summary>سايه ها!... سايه ها... آهاي سايه ها...با شمايم... امان دهيد مرا... امان دهيد روحم را كه به تنهايي و جدا از تنها سير مي كند... امان دهيد...روحم را... آهاي سايه هاي سرد...روحم را نرنجانيد... آهاي سايه هاي سرد بعد از...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      سايه ها!...
سايه ها...
آهاي سايه ها...با شمايم...
امان دهيد مرا...
امان دهيد روحم را كه به تنهايي و جدا از تنها سير مي كند...
امان دهيد...روحم را...

آهاي سايه هاي سرد...روحم را نرنجانيد...
آهاي سايه هاي سرد بعد از جسمم روحم را نرنجانيد...

 آهاي سايه ها...
!!!!
آهاي با شمايم...
سكوتش نشكنيد....
سكوتش براي سوگواريست...
سكوتش را نشكنيد...
در سوگ نشسته است...در سوگ خود...
سكوتش را در هم نريزيد...
در مرگ شاعر به غم نشسته است...
در مرگ شاعر ...
مي دانيد كدامين شاعر را مي گويم...خود را به بيراهه نزنيد...
همان شاعري كه شاعر نبود...
شاعر نبود...
شعر ندانست كه چيست...
شعر نداشت...
بي واژه و كلمه مانده بود در صحراي سكوتش...
همان شاعري كه شاعر نبود...شاعرش كردند...
گفت:&quot;...سايه ها سردند...
توهميست بي پايان...
شبهاي پر سايه...تنها...&quot;...
آهاي سايه ها با شمايم...
گوش فرا سپاريد...در سنگيني شب شاعري مرد...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ساده...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_268.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.468</id>
   
   <published>2007-07-18T22:48:15Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:53Z</updated>
   
   <summary>چه ساده مي توان زيست و مرده بود... چه ساده مي توان زنده بود و مردگي كرد... ب.ر.ن:...چه ساده مي توان مُرد و زندگي كرد... چه ساده مي توان مرده بود و زندگي كرد......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      چه ساده مي توان زيست و مرده بود...
چه ساده مي توان زنده بود و مردگي كرد...

ب.ر.ن:...چه ساده مي توان مُرد و زندگي كرد...
چه ساده مي توان مرده بود و زندگي كرد...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خدا در اوين...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1omrani.com/archives/2007/07/post_267.html" />
   <id>tag:www.1omrani.com,2007://1.467</id>
   
   <published>2007-07-17T21:12:51Z</published>
   <updated>2007-12-21T01:37:53Z</updated>
   
   <summary>چند شب پيش بود...خدا رو تو خواب ديدم... گفتم خدا چه خبر؟...كجايي؟...احوالي نمي گيري؟... &quot;&quot;&quot;&quot;گفت: از بس از مردم سرزمينت آه و ناله و شكوايه شنيدم.از بس هر روز،هر ساعت،هر صبح و هر شب،از من خواستن كه نجاتشون بدم.دلم به...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.1omrani.com/">
      <![CDATA[چند شب پيش بود...خدا رو تو خواب ديدم...
گفتم خدا چه خبر؟...كجايي؟...احوالي نمي گيري؟...

""""گفت: از بس از مردم سرزمينت آه و ناله و شكوايه شنيدم.از بس هر روز،هر ساعت،هر صبح و هر شب،از من خواستن كه نجاتشون بدم.دلم به رحم اومد.خواستم به اين ملت بي غيرت كمك كنم.به اين ملت كه قدمي براي خودشون ور نمي دارن كمكي كنم.به اين ملت كه يك جا نشستن و انتظار ناجي منو مي كشن كه نجاتشون بده،به اين ملت كه فقط ناله مي كنن و هيچ كدوم حاضر نيستن قدمي براي خودشون وردارن،به اين ملت هزار‌ رو، كمك كنم.به اين ملت مظلوم نما، كمك كنم""""

ديدم توپ خدا خيلي پره...
خدا هيچي نگفت و ادامه داد...

...""""رفتم سراغ كسي كه خودش رو «ولي» من روي زمين معرفي كرده.رفتم و گفتم اين مردم خيلي از دست تو به من شكايت مي كنن...
يهو گفت:تو كي هستي؟
گفتم من خدام.
يهو گفت منو بگيرن.گفتم چرا؟جواب داد داري جلوي چشم من ادعاي من بودن مي كني.
گفتم شنيده بودم ادعاي جانشيني من رو زمين رو مي كني اما نشنيده بودم ادعا كني مني.
يهو با وقاحت تمام گفت اگه تا ديروز تو رو جانشين خودم تو آسمون مي دونستم،از امروز اونو هم نمي دونم.بگيرين ببريدش.
گفتم از من بترس.از ناجي كه از طرف من براي بر اندازي ظلم مياد  بترس.
زد زير خنده و گفت ناجي؟!ناجي كه اومده.خودم حكمش رو امضا كردم.حكم ناجي بودن و ظهورش رو.
بگيرين بندازيدش تو اوين.هم ادعاي من بودن مي كنه،هم ادعا مي كنه كه من ظالمم،هم مي گه ناجي من هنوز ظهور نكرده.اگه ناجي هنوز ظهور نكرده پس اوني كه من حكم ناجي بودنش رو امضا كردم كي بود؟بندازيدش توي بند 209""""...

گفتم پس اونايي كه ازت خواسته بودن بهشون كمك كني كجا بودن؟...

""""گفت: همونا خودشون رفتن پشت سر ولي ايستادن، وقتي من گفتم من خدام، لباشونو گزيدن و چشماشون رو گشاد كردن و ابروها را بالا دادن و چين به پيشوني انداختن و گفتن"""كفر مي گه.بگيريد اين كافر رو"""."گفتم مگه شما نبوديد كه هر صبح و شام از من تقاضاي آمرزش مي كرديد؟!از من رهايي مي خواستيد؟!"...گفتن""""استغفرا... تا خداوند ما اينجا نشسته چه طور از تو چنين تقاضايي مي كنيم""""...

گفتم...خدايا حالا چه طور از اوين آزاد شدي...
""""گفت:مردم سرزمينت عجيب ترين خلايقي هستن كه من خلق كردم،تو زمانه اي كه ديگه من اجازه معجزه  به كسي نمي دم، جلوي چشم من معجزه كردن و ...""""...


ب.ر.ن:...اگه تعطيل <strong>كردن</strong> اينجا رو...توي <a href="http://loser.blogfa.com">LoSeR</a> مي نويسم...
احتمالاً...]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
