توی کوچه پس کوچه های ذهنم مشغول جستجو بودم.جستجوی چی خودم هم نمیدونم.شاید به دنبال دلیلی برای غم هام... نمیدونم .هر چه دهخل تر میرفتم احساس می کردم دنیای کوچک شده و بیشتر به پوچی زندگی میرسیدم.شاید! اما نه زندگی پوچ نیست ،دنیا کوچک نیست، دنیای من بزرگ تر شده . آره همه چیز تغییر کرده ولی من هنوز در گوشه ای از زمان اسیرم. اسیر چه خودم هم نمی دونم...
شاید اسیر لحظات از دست رفته شاید...
همینو می دونم که وقتی می نویسم احساس آرامش می کنم .چرا؟!خودم هم نمی دونم فقط همینو می دونم که دوست دارم بنویسم .فقط بنویسم.حتی نمو تونم که حرف بزنم. این کلمات رو نمی تونم به زبان بیارم.فقط به درون قلمم سرازیر می شن تا بعد ها شاید بتونن چشم بیننده ای رو همچون من که اسیر زمانم، اسیر خودشون کنن.