18,September,2004

دوباره استاد شروع به خوندن میکنه:
نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من من یه قصه م که جدایی
شده فصل آخر من
آره تو جاده زندگی حتی یه قاصدک هم نیست که با من همسفر بشه.همسفری پیشکش فقط چند قدمی رو با من برداره ،همراه من بشه.ولی نیست. اصلاً تو این جاده قاصدکی نیست .وقتی به این فکر میکنم که تو این جاده قاصدک هم نیست بیشتر دلم میگیره.نه گریه م میگیره....
من یه قصه م ؟!؟!؟؟؟ نه من قصه هم نیستم.چون قصه معمولاًتو خاطر ها میمونه.ولی من؟! فکر نمیکنم تو خاطر کسی بمونم.من قصه نیستم،من یه غصه م .
من غصه هم نیستم،شاید من هیچمفنه من هیچ هم نیستم من خودمم.خودم.
اما جدایی هم فصل آخر من نیست.این سکوته که فصل اخر من شده1 آره سکوت....
پس شعر رو عوض میکنم وبا خودم زمزمه میکنم:
نه یه قاصدک که تو جاده که بشه هم قدم من من خودمم که سکوت
شده فصل آخر من.............


1omrani