دوست دارم تنها باشم این تنها کلمه ایست که هر لحظه درون ذهنم،توسط تمام وجودم تکرار می شود. فریاد زده می شود.فقط تنهایی.....
دوست دارم به دور از شهر ، به دور از مردمان هزار رنگ، به دور از هزارن فتنه و نیرنگ، در گوشه ای روی چمن رو به آسمان دراز بکشم و نسیم خنکی تمام وجودمرا نوازش کند.
اما این فقط یه آرزو یا شاید یک رویاست . چنین اتفاقی در رویاها، در خیال آدمها و البته در فیلمها اتفاق می افته.ولی با این حال باز هم دوست دارم که تنها باشم. حتی اگه در شهر . حتی اگر در خانه فدر اتاقم.... اما تنها باشم.
اما نه مگر میشود . حتی در رویا هم نمی شود . صداهای زندگی رشته افکار را پاره می کنند. نه...!این زندگی حتی این امر را نیز از من دریغ می کند....