04,September,2004

انگار همین دیروز بود که با تمام وجودم خندیدم .
با ... داشتیم بحث می کردیم (آخه.... صمیمی ترین دوستمه)داشتم واسه اون درد دل می کردم.داشتم می گفتم زندگی برام مثل یه سیکل بسته شده..... . که اون یه اسم با مسما روی این زندگی گذاشت .گفت زندگی نباتی.اره راست می گفت من مثل گیاه زندگی می کنم.صبح که تا ساعت 11 خوابم . بعد از اون تا ساعت 7،6 با سیستم ور می رم بعدش اگه حال داشته باشم می رم پیش دوستان ، اگه نه تو خونه دور خودم می چرخم. شب هم که از ساعت 11،10 تا ساعت 4،3 باز با سیستم مشغول میشم . روز بعد هم باز همین آش و همین کاسه..کم کم این سیستم داره جای همه چیز رو میگیره ... ولی نه خیلی چیزا جاشون گرفتنی نیست....
زندگی نباتی؟! این اسمیه که .... روی این زندگی گذاشته .
بعدش هم یه راه حل پیشنهاد کرد که از این زندگی نباتی فاصله بگیرم یا حداقل بتونم این زندگی رو حرس کنم.گفت ،تو به یه ...... نیاز داری.
اون موقع هم مثل همین حالا خندیدم.
..... تنها چیزیه که هیچوقت تو این مخ هضم نشده.یا اگه هضم شده من می ترسم.
ترس تنها واژه ایه که ..........................


1omrani