07,November,2004

گاهی اوقات هیچ چیز باورت نمیشه.چون نمیخوای باور کنی.
نه حساب کنید به شما بگن ... مرده.اصلاً باورم نمیشه .انگار همین دیروز بود که با هم حرف میزدیم.انگار همین دیروز بود که مقابل هم بازی کردیم.هنوز اون سر زندگی و شادی و شیطنتاش جلوی چشمامه.یه سال از من کوچکتر بود ولی از من شادتر و سرزنده تر بود.
چرا اون باید بمیره .اون که هنوز شاد بود.....
واقعاًخجالت آوره که ما آدما گاهی اوقات آرزوی مرگ میکنیم. واقعاً خجالت آوره.
این آهنگ رو میزارم و میزنم زیر گریه....
آخ که این گریه گاهی اوقات از نوشتن ، هم راحت تره هم بهتر.
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه جای سیلیای باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لاللایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
.............
.............
از خاک به خاک


1omrani