09,December,2004

توی حیاط روی صندلی نشسته بودم.یکی از دوستام جلو اومد و گفت:تسلیت میگم.انشاء الله آخرین باری باشه که می میری!!!!!؟!؟!؟!زد زیر خنده و رفت.
با خودم گفتم عجب شوخی جالبی بود .به عبارتی این شوخی رو یه ایده نو میدیدم.بعد از چند دقیقه چند تا دیگه از دوستام اومدناونا هم شروع کردن اما این بار تکراری بود...
روح.......تو که باید الان تو قبرت باشی............
کنجکاو شده بودم که چرا همه اوروز اینجوری شوخی میکنن.بعد از نیم ساعت بلند شدم راه افتادم.اما بعد از برداشتن چند قدم دیدم همون دوستان دارن به یکی دیگه تسلیت میگن.رفتم جلو که ببینم داستان چیه؟؟؟!؟!؟دیدم هم اسم منه...دارن به اونم تسلیت میگن.نگاه کنجکاوی به اون انداختم.اونم نگاهی به برد انداخت.نگاهش رو تعقیب کردم....نه ................!اعلامیه خودم رو روی دیوار دیدم.!!!!!!!
نه اعلامیه هم هم اسم ما بود.از قضا هم رشته هم بودیم.
خشکم زد .مرحوم سال آخر بودفقط یه ترم مونده بود که......اما.......
راه افتادم و رفتم.این دومین باری بود که اعلامیه فوت خودم رو میدیدم.اما شاید بار سومی در کار نباشه..........


1omrani