گذشته ها:اپیزود4
...................
دوشنبه، 23 شهريور، 1383
هيجان
میگم این هیجان هم عجب چیز جالبیه .میگم چیز!؟!؟ چون خودم هو دقیقاض نمیدونم چیه؟!؟!؟
ولی هر چی که هست زندگی رو جالب و دوست داشتنی میکنه.شما رو نمیدونم ولی خود من که کلی با هیجان موافقم.خیلیا میگن هیجان خوبه،خیلیا هم میگن نه ،بده.
اونایی که میگن خوبه خودشون چند دسته میشن. یه دستشون میگن یه ذره هیجان خوبه..! یه عده میگن همه جیز متعادلش خوبه ،ولی یه عده که افراطی هستن میگن هیجان زیادش خوبه.....!!؟!؟!
ولی من از این دسته هم فراتر رفتم.!!!!!چون به نظر من هیجان حد و مرز نمیشناسه.
یعنی هیچ حدی برای هیجان وجود نداره.گاهی اوقات دوست دارم که زندگی مهیج بشه ،حتی تا پای مرگ!؟حتی اگه به قیمت از دست دادن جونم هم تموم بشه. ولی هیجان باشه.
هر چند که من یه خورده زیادی افراطی ام شاید هم خیلیا فکر کنن که من
دیوونه م .ولی همیشه اینطور نیست .گاهی اوقات فقط آرامش میخوام.
زندگی بدون هیجان=مرگ.
آدم بدون هیجان=مرده متحرک..............
...............................
........................
سه شنبه، 24 شهريور، 1383
استاد
استاد میخونه:
راه میفتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم
اوایل میگفتم خواننده شعر رو فقط به این خاطر خونده که با آهنگ هماهنگه...........
اوایل شعر رو میخوندمو فقط با آهنگ و افکت های صوتی و فراز و نشیب آهنگ حال میکردم.ولی حالا نه حالا با شعرش بیشتر حال میکنم.چون شعرش برام با معنی شده.
گاهی اوقات این قضیه واسه خودم اتفاق می افته.فقط دوست دارم راه برم.آره فقط راه برم هدف هم ندارم. اولش که راه می افتم دوست ندارم آروم بگیرم.ولی بعد از یه مدت .....چرا....خیلی دوست دارم آروم بگیرم.ولی همیشه اینطور نیست........
وقتی تو ماشین میشینم اصلاض دوست متوقف بشم. دقیقاً مضمون این شعر واسم اتفاق می افته البته بی هدف نه.ولی خیلی دوست دارم بی هدف با ماشین راه بیفتم البته بیرون از شهر.اونم غروب.تو یه هوای خنک .اگه جاده هم خلوت باشه که دیگه زندگی میکنم.یه آهنگ بذارم و نسیم، البته نسیم که جه عرض کنم بادی که از پنجره داخل میشه، صورتمو نوازش بده.آره این موقع است که دیگه دوست ندارم بایستم.دوست ندارم متوقف شم.اصلاً.دوست ندارم جاده تموم بشه .وقتی که فکر میکنم این جاده یه جایی تموم میشه دلم میگیره..........................
.............................................
شنبه، 28 شهريور، 1383
....استاد
دوباره استاد شروع به خوندن میکنه:
نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من من یه قصه م که جدایی
شده فصل آخر من
آره تو جاده زندگی حتی یه قاصدک هم نیست که با من همسفر بشه.همسفری پیشکش فقط چند قدمی رو با من برداره ،همراه من بشه.ولی نیست. اصلاً تو این جاده قاصدکی نیست .وقتی به این فکر میکنم که تو این جاده قاصدک هم نیست بیشتر دلم میگیره.نه گریه م میگیره....
من یه قصه م ؟!؟!؟؟؟ نه من قصه هم نیستم.چون قصه معمولاًتو خاطر ها میمونه.ولی من؟! فکر نمیکنم تو خاطر کسی بمونم.من قصه نیستم،من یه غصه م .
من غصه هم نیستم،شاید من هیچمفنه من هیچ هم نیستم من خودمم.خودم.
اما جدایی هم فصل آخر من نیست.این سکوته که فصل اخر من شده1 آره سکوت....
پس شعر رو عوض میکنم وبا خودم زمزمه میکنم:
نه یه قاصدک که تو جاده که بشه هم قدم من من خودمم که سکوت
شده فصل آخر من.............
...................
اکنون:
اینم از آخرین اپیزود..........
حالا میخوام در مورد نوشتنم تصمیم بگیرم.......