همه رو با هم می خوام بنویسم...دو هفته نبودم...نتونستم بیام و بنویسم... می خواستم خیلی چیزا رو اینجا بنویسم...اما نشد... یه عده رو رو کاغذ نوشتم... خیلیا رو توی ذهنم حک کردم... بعضیا رو خاطره کردم... بیشترینشونم با سکوت همنشین...
چه بده که آدم خودش رو سر کار بذاره........
نمیدونم چرا...ولی شبا رو خیلی دوست دارم... شبو برای بیداری دوست دارم... بعضی وقتا دوست دارم تمام شبو رانندگی کنم(یا تو ماشین باشم)...بعضی وقتا آروم...بعضی وقتا سرسام آور...با صدای بلند آهنگ... تنها...شاید تو کویر...یه جاده مستقیم...نسیم خنک هم به صورتم...
مدت ها بود که به آسمون شب نگاه نکرده بودم... سال ها بود...سال ها... اما حالا زیر آسمون شبم...زیر یکی از زیباترین زیبایی های اسرار آمیز دنیا... نا خودآگاه چند دقیقه ای به یه ستاره خیره شدم...شاید چون از همه...