مدت ها بود که به آسمون شب نگاه نکرده بودم...
سال ها بود...سال ها...
اما حالا زیر آسمون شبم...زیر یکی از زیباترین زیبایی های اسرار آمیز دنیا...
نا خودآگاه چند دقیقه ای به یه ستاره خیره شدم...شاید چون از همه پر نورتر بود...
به خودم که اومدم،یاد...(نمیدونم چی خطابش کنم شاید بشه گفت یه دوست) افتادم...کسی که هیچوقت نه دیدمش،نه باهاش اشنا شدم،نه میدونه که من وجود دارم...
زیر ستاره باران شب صدایش را نشنیدم
آن هنگام که در جایش نشستم ندایش را دیدم...
اون دوست،ندای یلداست...
«عجب بالا و پایین داره دنیا»
دوباره سکوت...
از کسایی که به این وبلاگ میان خواهش می کنم که براش دعا کنن...برای بازگشت و شادی مجددش دعا کنن...