31,August,2005

همه رو با هم می خوام بنویسم...دو هفته نبودم...نتونستم بیام و بنویسم...
می خواستم خیلی چیزا رو اینجا بنویسم...اما نشد...
یه عده رو رو کاغذ نوشتم...
خیلیا رو توی ذهنم حک کردم...
بعضیا رو خاطره کردم...
بیشترینشونم با سکوت همنشین کردم...
از اینایی که گفتم میخوام اونایی که رو کاغذ نوشتم و بعضی از اونایی که تو ذهنک حک کردمو اینجا بنویسم...
می دونم زیاد میشه اما چون زیاده،پس باید زیاد زیاد بنویسم...اما بازم چون زیاده شاید بازم بنویسم...
.......
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی...
آره من نباید می رفتم...نباید با رفتنم حال بقیه رو هم می گرفتم...اما رفتم...رفتم و روز اون سه نفر بقیه رو هم خراب کردم...
اصلاً MSA تو که می دونستی چرا اصرار کردی...تو که می دونستی من...پس چرا اصرار کردی...الان دو روزه که فقط این جمله میاد تو ذهنم که:«چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»
تو که می دونستی من چه جوریم...شاید باورت نمیشد...البته حق داشتی...شاید خودمم تا وقتی تنها شدم و فکر کردم باورم نمیشد(از عجایب من فکر کردم)...بعداً فهمیدم که چه گندی زدم...ولی اینو مطمئنم که تو می دونی که دست خودم نبود...کاش اون دونفر دیگه هم فهمیده باشن که دست خودم نبود...
وقتی واسه ..... تعریف کردم،گفت:......بر سرت...
شاید من در حد اون جمع نبودم...یه چیزی از قبل می گفت من زیادیم...زیادی...زیادی...زیادی...
تمام اون زمانی که توی اون جمع بودم این ترانه تو ذهنم مرور می شد....
من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم...
.........
ديروز تولد يکی از عزيزترينام بود...ط... تولدت مبارک....

هر چند ميدونم هيچ وقت اينجا نميای و اينو نميخونی...ولی تبريک ميگم...راستی تا حالا ساعت ۱۲ زنگ زديد به يکی از خواب بيدارش کنيد و بهش تولدشو تبريک بگيد...يه بار امتحان کنيد...ولی عواقبش با خودتون...هر چند اگه اون شحص خواهرتون باشه شايد عواقبی نداشته باشه...

ط...بهترين خواهر دنيا تولدت مبارک


1omrani