13,September,2005

نمیدونم چطور به خونه رسیدم...
ولی اینو خوب میدونم که خیلی سریع تر از همیشه رسیدم...خیلی سریع می روندم...فکر کنم به طرز وحشتناکی رانندگی کردم...
...
رفتم سراغ تلفن...خواستم شماره ش رو بگیرم...یادم افتاد که نه دیگه... باید عادت کنم...نباید بهش زنگ بزنم...
اومدم تو اتاقم...
وقتی از هم جدا شدیم...هیچ کدوممون نمیتونستیم حرف بزنیم...خیلی سعی کردم ناراحتی تو چهره م ظاهر نشه...ولی ناراحتی تو چهره هر دومون موج میزد...نمیتونم بگم کدوممون ناراحت تر بودیم...
...
وقتی در اتاق رو بستم،تازه فهمیدم تنها شدم...خاطرات این چند وقته تو ذهنم مرور شد...چه دورانی بود...دیگه هیچ وقت بر نمیگرده...هیچ وقت...
دیگه امسال اول مهر اون شور و شوق سال پیش رو ندارم...
...
ای خدا تا کی باید این داستان تکرار بشه...
تا کی؟... تا کجا؟...
جدایی...جدایی...جدایی...
بازم...


1omrani