04,October,2005

یه دوستی یه چیزایی گفت...
می گفت خسته شدم...حوصله ندارم...نه حوصله خونه رو دارم...نه حوصله بیرون رو...دوست دارم یه چند سالی بخوابم بعد بیدار شم ببینم چی شده؟...ولی فکر کنم وقتی بیدار شم بازم هیچ اتفاقی نمیفته...هیچی عوض نمیشه...
یاد خودم افتادم...یاد مدتی پیش...یاد روزایی که منم دقیقاً همین حس رو داشتم...ولی نتونستم به زبون بیارم...چون فکر می کردم فقط خودم اینطوریم...نمیگم این حس کاملاً از من جدا شده...نه تا وقتی که به جواب سوال هام نرسم شاید جدا هم نشه...ولی می خوام تا وقتی که به جواب سوال هام برسم...تحرک داشته باشم...می خوام حوصله بسازم...
اگه بذارن(اونم می گفت)...راست می گفت اگه بذارن...اونم می گفت نمی ذارن...
اگه بخوام میشه...ولی کاش همه چیز و همه کس برای نشدن بسیج نشن...
وقتی یکی یه تصمیمی می گیره حتی اگه شده تمام طول یه رودخونه رو بر خلاف جهت آب شنا کنه...اگه تمام توانش رو هم بذاره...چون یه هدف ساخته...یه هدف که شاید ....برای رسیدن به اون هدف به بالاترین می رسه...به اوج...
....
امروز تولد کو... یکی از بهترین دوستام...
کو.... تولدت مبارک...


1omrani