08,October,2005

این دیالوگ از فیلم روز هشتمه...فیلم خیلی زیباییه...ولی هر بار که دیدم کامل ندیدم...
دیالوگ هم کامل یادم نیست ولی مضمونی این چنینی داشت...
...
روز اول خورشید رو آفرید...روز دوم دریا رو آفرید...روز سوم چمن رو آفرید...روز چهارم حیوانات رو آفرید...روز پنجم مصادف بود با شنیدن

صداها... روز ششم انسان رو آفرید...روز هفتم سکوت و ابر رو آفرید...و روز هشتم ژرژ رو آفرید...
...
چند روزه که از شنیدن این آهنگ یه جور عجیبی میشم...ترانه زیبایی داره از نظر من...

باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم
عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم
خیلی سخته که بدونم نمیخوام اینجا بمونم
داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم
دست تقدیر تو رو برده سرنوشتمو می دونم
تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم
اون کلاغی که می گفتی اومده چشمامو برده
دگمه های پیرهنتو به تن جاده سپرده
دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست
دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست
تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده
رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده
....
این ترانه با یه آهنگ ملایم،با یه صدای آروم...


1omrani