18,October,2005

از خونه بیرون میای...
باد پاییزی به نرمی موها رو نوازش میکنه و اونا رو به جنب و جوش وا می داره...از خیر مرتب کردن دوبارشون میگذری...به راهت ادامه میدی...با چشم برگهایی رو تعقیب می کنی که باد اونا رو مجبور به دوری از شاخه کرده،در حالی که مقصد خاصی هم براشون در نظر نداره...
...
کنار همون دوست نشستی این بار یه دوست دیگه هم اضافه شده...آروم یه آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی...بعد از چند لحظه اون زمزمه آروم به طور نا خودآگاه تبدیل به یه همخونی هماهنگ میشه با اوج و فرودهای هماهنگ...صدای زنگ زمزمه رو قطع می کنه...یه صدایی از اون ور خط می گه استاد اومده...یه نگاه به هم میندازیم و با هم میریم سر کلاس...سر کلاس بغل دست هم نشستیم...ولی هیچکدوم حوصله این درس رو نداریم...حامد هم این جلو نشسته...لبخند شیطنت آمیزی رو لباش نقش بسته...می تونم فکرشو بخونم...
استاد:هر کی فکر میکنه سختشه بره و درس رو حذف کنه...حامد با لبخند از سر جاش بلند میشه،در حالی که برق شیطنت تو چشماش موج میزنه...به طرف در میره،یکی میگه حالا حذف نکن...استاد هم لبخندی میزنه...
استاد بس که سخت می گیرید پسر مردم ترسید رفت درس رو حذف کنه...من و علی و میلاد نگاهی به هم میندازیم و میخندیم...آخه حامد اصلاً این درس رو نگرفته بود...
...
دو روز دیگه تولد یکی دیگه از بهترین دوستامه...
حامد تولدت مبارک...


1omrani