22,October,2005

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست...
...
مهر...متولد ماه مهر...گذشت...سال ها گذشت...با متولدین ماه مهر بیشتری آشنا شدم...از قضا خیلی هاشون از دوستام هستن...با یکیشون از همون روز تولد دوست بودم...دو روز از من بزرگتره...بعضی وقتا فکر می کنم یه نیروی خیلی قوی ما رو کنار هم نگه داشته...اونم اینه که هممون تو یه ما متولد شدیم...اون ماه هم ماه مهر ه...
...
امروز من متولد شدم...
...
هر چند که... ولی من دیگه امیدمو از دست نمی دم...آخه خودش گفت که : تو نترس و راهی شو...
این دفه با پشتکار کامل ادامه میدم چون می دونم تا آخر راه با منه...این قدر تلاش می کنم تا به اونجایی که می خوام برسم...بعد...
...
خیلی دوست داشتم یه روزی استاد رو از نزدیک ببینم...بالاخره دیدمش...با هم صحبت هم کردیم...ولی چه فایده که زمانش خیلی کوتاه بود...می خواستم...از خواب بیدار شدم...دلم می خواست گریه کنم...آخه دیدن استاد از نزدیک برام خیلی مهم بود ...کلی سوال داشتم که بپرسم...کاش یه بار دیگه به خوابم بیاد...باور نمی کردم که توی اون همه آدم استاد منو بپذیره...
...
کاش یه شب هم دکتر به خوابم بیاد...خیلی دوست دارم با دکتر صحبت کنم...کلی سوال بی جواب تو ذهنمه،که فکر می کنم دکتر می تونه منو در رسیدن به جواب هاشون راهنمایی کنه...
شاید هدیه تولد امسالم هم نشینی با دکتر باشه...شاید هم خیلی با ارزش تر،هم نشینی و صحبت با ع........پس منتظر می مونم ببینم امسال دومین هدیه تولدم رو می گیرم یا نه...البته یه هدیه زودتر گرفتم اما شاید روز تولدم هم یه هدیه با ارزش مثل قبلی بگیرم...قبلی که خیلی ارزشمند بود...کاش بتونم جبران کنم...


1omrani