26,October,2005

می خوام یه داستان بگم...
نمی دونم آهنگ امام رضا از محسن چاوشی رو شنیدید یا نه...داستان یه کلاغه که می خواد بره زیارت امام رضا،اما فکر می کنه لیاقت رفتن به اون جا رو نداره...
داستان منم داستات یه کلاغه.کلاغ داستان منم شبیه همون کلاغه.
تو یه مزرعه دور افتاده یه کلاغ بود.این کلاغ خودش بود و خودش.یه روز کلاغ با خودش میگه برم زیارت امام رضا که اونجا یکی از کبوترای حرم رو ببینم.اما بعد با خودش میگه «من که تو سیاهیا از همه رو سیاترم***میون اون کبوترا با چه رویی بپرم»
تو همین فکرا بو کلاغ داستان من «یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون»...که «یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو***به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو»
این صدا صدای...کلاغ ما که تا حالا به زیارت هیچ امام زاده ای نرفته بود،فقط چند بار از دور امام زاده ها و کبوتراشون رو دیده بود،تصمیمش رو گرفت که به زیارت بره...اونم زیارت امام رضا بعدش همنشین کبوتر بشه...
کلاغ می دونست که برای دیدن اون کبوتر باید راه زیادی رو بره...بید سختی های زیادی رو تحمل کنه...باید به جایی برسه لیاقت بودن کنار اون کبوترا رو داشته باشه...می دونست اونجا جای کبوتراست...می دونست که ممکنه اجازه همنشینی با اون کبوترا رو بهش ندن...اما اون صدا...اون صدا خودش گفت...
کلاغ با خودش این ترانه رو زمزمه می کرد:
«من و مزرعه یه عمره چشم براه یه بهاریم***زیر شلاق زمستون ضربه ها رو می شماریم
توی این شب غیر گره کار دیگه ای نداریم***هر کی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم
تن این مزرعه خشک تشنه بذر دوبار ست***شب پر از عبور تلخه جای خالیِ ستاره ست
مزرعه دزدیدنی نیست فردا میلاد بهاره ***دیگه این مزرعه هرگز ترسی از بهار نداره»
کلاغ تصمیمش رو گرفت.تصمیم گرفت که توشه راه رو فراهم کنه...تصمیم گرفت که این قدر تلاش کنه که با وجود زشتی ظاهر بتونه راهی به صحن برای خودش وا کنه...بتونه مراقبین کبوترا رو راضی کنه که بهش اجازه بدن اونم بره پیش اون کبوترا...
کلاغ به خدا گفت...خدا بیا یه معامله با هم بکنیم...می دونم به معامله با من نیازی نداری ولی بیا این معامله رو انجام بدیم...جوابی نیومد...کلاغ این سکوت رو علامت رضایت خدا دونست...رو به خدا گفت نمیدونم تا حالا مخلوق سر به راهت بودم یا نه... میدونم مرتکب گناه شدم...میدونم اون قدر بزرگی که هنوزم منو بنده خودت میدونی...گفت خدایا من قول میدم بنده سر به راهت بشم...قول میدم اگه به پابوس امام رضا برم فراموشت نکنم و بیشتر به یادت باشم...قول میدم...خدایا من امسال و هر سال............م. تو هم به جاش رسیدن به صحن و همنشینی با اون کبوترا رو برام میسر کن...کمکم کن کسایی رو که از اون کبوترا مراقبت می کنن،رو راضی کنم که برم تو،که بتونم منم با اون کبوترا باشم...خدا دوباره جوابی نداد،یا اگه جوابی داد کلاغ ما چون بنده کوچیک خدا بود درک نکرد،و باز این سکوت رو علامت رضایت خدا دونست.
دوستای کلاغ به کلاغ گفتن تو تو این معامله شکست می خوری و ور شکست میشی...کلاغ جوابشون رو نداد...
کلاغ غصه من راهی شد...حرکتش رو آغاز کرد...کلاغ به حرفایی که دوستاش قبل از حرکت به اون زدن فکر می کرد...اونا گفتن تو نمیتونی این بارکش به این بزرگی رو که شاید 10 برابر خودته رو حمل کنی،وسط راه ممکنه از بین بری...ممکنه تو رو تو صحن راه ندن...ممکنه تا تو به اونجا برسی کبوترا رفته باشن...
اما کلاغ با خودش می گفت من خدا رو دارم...من دارم این بار رو حمل میکنم...اگه خدا بخواد به سرعتم هم اضافه میشه...اگه وسط راه از بین برم هم مهم نیست این جوری بازم ارزش حرم و کبوتراش کم نمیشه...بازم کسایی هستن که به زیارت برن و با کبوترا باشن...اگه کبوترا هم برن من تلاشم رو کردم...درسته که شاید بعد از اون تصمیم بگیرم که به زیارت هیچ امام زاده ای هم نرم،اما اگه من به زیارت نرم خودمو نمی بخشم.چون اون موقع خودمو متهم می کنم که برای رسیدن به یکی از با ارزشترین خواسته های زندگیم که همنشینی با کبوترای پاک و صادق بوده تلاش نکردم...دوستاش بهش گفتن اگه نتونی بری زیارت میتونی کبوترا و حرم رو فراموش کنی...کلاغ با خودش گفت نمیدونم...نمیدونم به خدا نمیدونم...هر چند که به دوستاش گفته بود،نه من فراموش نمیکنم...اما کلاغ به این فکر می کرد که با خودش عهد ببنده که اگه به زیارت هم نایل نشد، به زیارت هیچ امام زاده دیگه ای نره و تا روزی که زندست به حرم امام رضا و اون کبوترای پاک پای بند بمونه...
بعد جواب اون حرف دوستاش رو این جوری به خودش داد...اگه من تو این معامله ورشکست بشم عیبی نداره...چون با خدا معامله کردم،برای زیارت و همنشینی معامله کردم...هر دوشون برام عزیزن...خدا که جای خود داره هیچ چیز جای خدا رو نمیگیره...امام رضا و اون کبوترا هم که مخلوق خدا بودن...
بعد با خودش تو تول راه این ترانه رو زمزه می کنه...
«دلم نوشت امون بده***اگرچه زشت امون بده***بزار بیام جهنمم میشه بهشت امون بده
امون بده امون بده فقط یه بار*** این لحظه رو دوم بیار*** گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار
بزرگوار امون بده فقط یه بار امون بده امون بده
امون بده امون بده بالی تا آسمون بده*** همون بالا رو عرش بی دروغ نشون بده
نگو تو کو خونه کو گل پرای پونه کو*** نگو سوختیم من و تو اون که میسوزونه کو
نگو بسته به یه آه فرصت ما و نگاه*** برای یکی شدن دستاتو بده به من»
...
من اینجا تو دل کوه ها،تو اونجا کنار دریا
من اینجا توی غربت تو اونجا توی غربت
من این جا توی سرما تو اونجا کنار فردا
پس آخه کی با هم باشن ای دلا
...
این دفه خیلی شد...زیاد نوشتم... میدونم از حوصله خیلیا خارجه...ولی...
نمیدونم شاید یه مدتی نیام...
روزای سختی بود...روزای سخت تری پیش رومه...
اما بازم باید سکوت کنم...


1omrani