آره شکستن سکوت...شاید برای یک متن... اول فقط متن زیر رو نوشتم...این متن تو افکارم بود...اما بعد از دیدن فیلم«آسمان وانیلی» دیگه نتونستم تحمل کنم(من از اون فیلم هیچی نفهمیدم شاید این دلیل نوشتن این متن شد)... اول متن زیر...
میگن رپ مسخره ست...میگن رپ چرت و پرته...میگن رپ همش فحشه... ولی من میگم رپ همه جوره ست...همون طور که آدما همه جوره ن...رپ اجتماعه... نه رپ اینجوریم میشه... ... ... هی مرد می خوام یه حقیقت تلخ رو بهت...
آمدم بنویسم که ننوشته ام... برادری تازه پیدا کردم...دادای بزرگ من...دادای نداشته من...دادای من... دادا ممنونم...دادا 29 مهر هر سال به یادم می مونه...مثل 12 مهر...مثل 28 مهر...مثل 30 مهر...مثل 16 آذر...مثل یه روزی تو اسفند......
اومد تو اتاق...دو تيکه ورق از تو جيبش در آورد...گفت اينارو بزن تو وبلاگت... اين همون ورقه ست که اين ژايين نوشتم... اينو MSA بهم داد...فکر کنم خودش گفته... ... افسانه نازک و نرم بود بچه ای در گلویش...
انتظار یکی از اون عجایبه(البته برای من)...گاهی اوقات انتظار شیرینه...گاهی اوقات اضطراب آور...گاهی اوقات طاقت فرسا...گاهی اوقات سخت... اما در هر صورت باید انتظار کشید...بعضی انتظار ها در عین دلهره آور بودنش خیلی زیبان... انتظار یه اتفاق...انتظار گذشت زمان...انتظار فرا...
بعضی وقتا که یه رشته از سوالات و... رو دنبال میکنم به: ...عكس... ...عكس... میرسم... ... به قول...شاید من یه سکوت پر سر و صدا هستم...شاید از سکوت فقط اسمشو دارم...شاید تو این مایه ها نیستم... ... «گويند خدا هميشه...
دلم گرفته...به وسعت دنیا...کدوم دنیا... شروع به زمزمه می کنم... دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون زندگیم«چقدر بده خدای من بمون بمون» «ای روزگار لعنتی سخته برام این همه غم» ترانه رو یادم نیست فقط مصرع...
یه روزی زمین لرزید زیر آوار رفتن آدما یه مجی لرزید تو دلا پس محبت رفته کجا بیاین با هم باشیم ای آدما،بنی اعضای یکدیگریم آخه ما بیاین با هم باشیم ما آدما،تا نباشیم ز هم سوا نبینیم درد و...
وقتی که کلام از بیان عاجز میشه...وقتی که قلم از حرکت ناتوان... اون موقع ست که نگاه نمایان تر از قبل میشه...به راحتی حکمفرمایی می کنه...نگاه...حرف میزنه،فریاد می کشه...آروم میکنه...آخه با نگاه میشه... ای تو که هنوز نگاهت فروغ داره...
نمیدونم چطور توصیف کنم... وقتی عنوان مطلب رو خوندم خشکم زد...وقتی عنوان رو دیدم آخر مطلب رو هم دیدم... وقتی اون کلمات زیبا رو که غمی توش نهفته بود رو خوندم...وقتی... به خدا حتی فکر کردن بهش هم آدم رو...