اومد تو اتاق...دو تيکه ورق از تو جيبش در آورد...گفت اينارو بزن تو وبلاگت...
اين همون ورقه ست که اين ژايين نوشتم...
اينو MSA بهم داد...فکر کنم خودش گفته...
...
افسانه
نازک و نرم بود
بچه ای در گلویش راه می رفت
صدا می داد، می خندید
معصوم بود
نگاهش،صدایش،قدم هایش...شاید خودش
دیدم نه،
باز هم هست نگاهی
که در آن کودکانی آب بازی می کنند و گوسفندان بی هیچ گرگی می چرند.
دیدم نه
هنوز صدایی هست
که در آن سادگی موج می زند و آهنگ دنیا به خود نگرفته
هم صدایش،هم نگاهش
پاک بود...
گفتم:نگاهش باید بماند با من
صدایش باید بنوازد گوشم را
اما
چهر چرخ زمان چرخید
صدایش بزرگ شده بود
دیگر در نگاهش آن همه بچه گم بود،چوپانی نبود
اما باز هم معصوم بود،آری معصوم بود
خودش می گفت:نه!
می گفت:من هم دنیایی شدم
من هم آدم شدم
در صدایش بوی مردی می آمد
بوی نا مردی می آمد
او عروسک شده بود
نه!
او عروسک بود،حالا آدم شده بود!
زنگ هوس می آمد از آن صدا
اصلاً دیگر هیچ بچه ای پیدا نبود
نگاهش،صدایش،قدم هایش
راه را گم کرده بود
آن مرد می خندید
با صدای خنده اش عصمت خشکید
پاکی نالید
و از خورشید اشکی چکید
خوب دیدم چهر چرخ زمان را
خوب دیدم نگاه سایه ها را
خوب دیدم دور و برم را
باز همان جمله مرا خواند
آری!
این معصوم هم افسانه بود...
«آشنا»
msa يه معذرت خواهی بهت بدهکارم بابت...