آره شکستن سکوت...شاید برای یک متن...
اول فقط متن زیر رو نوشتم...این متن تو افکارم بود...اما بعد از دیدن فیلم«آسمان وانیلی» دیگه نتونستم تحمل کنم(من از اون فیلم هیچی نفهمیدم شاید این دلیل نوشتن این متن شد)...
اول متن زیر رو نوشتم...بعد به پیشنهاد یکی از دوستان(البته اگه من لیاقت دوستی با اون رو داشته باشم)به وبلاگ پیامبر دیوانه رفتم...بعد از خوندن کل متنهای اون صفحه کامنتی گذاشتم...بعد گفتم کامنتم رو اینجا هم بنویسم...بعد تصمیم گرفتم یه سری ابهامات رو بر طرف کنم...می خوام یه اعتراف بنویسم...
...
«گم...»
تو دنیای عجیبیم...عجیب تر از اون چه فکر کنم یا فکر کنید...این یه نوشته واقعیه...
این شاید منم...
شاید عجیب ترین فاز زندگیم...یه کابوس...
من گم شدم...آره من گمم...
من تو خاطره ها گم شدم...تو گذشته،تو حال،تو آینده گم شدم(تو جایی که آینده هیچ معنی نداره)...هر لحظه زمانم عوض میشه...باور کنید تو صدم ثانیه ای تغییر زمان میدم...به سرعت نور...شاید سریع تر از اون...مثل یه کابوس می مونه...
اتفاقات عجیبی که دور و برم میفته رو نمی تونم تحلیل کنم اما می پذیرم...می پذیرم نه که چون چاره ای جز پذیرشش ندارم...می پذیرم چون بعضی ها قبلاً تحلیل شدن در صورتی که اصلاً برخوردی باهاشون نداشتم...تحلیل خیلیا رو می دونم در صورتی که چنین اتفاقاتی اصلاً برام تو واقعیت پیش نیومده...می پذیرم چون این اتفاقات رو یه جایی دیدم...عجیبن ولی تازه نیستن...کجا دیدم نمی دونم...اما دیدم...نه اینکه برای دیگری دیده باشم...اما دیدم...
دو تا جاده ست...به موازات هم...تو یکی از جاده ها منم...تو اون یکی منم...از خودم تو اون یکی جاده فیلم می گیرم...بعضی جا ها دو تا جاده یکی می شن اما دوباره جدا میشن...موازی میشن...بازم فیلم میگیرم...
خواب...خواب هایی که می بینم انتهایی نداره...مثل فیلمی می مونه که از به هم چسبوندن چند تا فیلم درستش کرده باشن...
مغزم...فکرم...شبیه کامپیوتری شده که داده ها رو می گیره اما سرعت پردازشش به دلیل حجم زیاد اطلاعات و داده ها پایین اومده...مثلاً اتفاقاتی که مدت ها قبل افتاده تازه به مرکز میرسه...سرعت تحلیل پایین اومده...چند تا داده رو با هم پردازش می کنه...به restart نیاز داره...اما جای کلید رو یادم رفته...یا شایدم جای کلید رو می دونم...اما نمی خوام restart کنم...می ترسم...نه...آره...شاید این داده ها برام با ارزشن...آره با ارزشن...نباید از دست برن...پس restart نه...باید سرعت رو افزایش بدم...چه طوری...ولی باید افزایش بدم...
من به حافظه م پیوستم...حافظه م ضعیف شده...خودم خودمو دارم فراموش می کنم...نه...نمی دونم...اول فکر می کردم تو یه دنیای...
گم شدم...اما نه...
خیلی ها دوست دارن گم بشن...ولی نه...واسه من این راه حل نیست...این ره سر به...
شاید کسی منظور منو نگیره...نمی دونم...چه طوری بگم...
...
«کامنت...»
این متنی که این پایین می نویسم رو بعد از خوندن وبلاگ پیامبر دیوانه به عنوان کامنت نوشتم...گفتم اینجا بذارم که...البته تیکه های رو اضافه کردم...شاید حکم یه اعتراف داشته باشه...
سلام...آغازی برای من اما چه دیر...پایانی برای شما اما چه زود...کسی به من گفت که بازی با کلمات را خوب می دانم که راستگو بود...که دلسوز بود...آن روز به خود بالیدم...اما امروز پس از خواندن این کتابچه...این بلاگ...بر خود غمگین شدم از آن بالیدن...که آن بالیدن در مقام ادب(نوشتار) بود...چه سود بازی با کلماتی که معانی آن را درک نکنم...چه سود نوشتن جملاتی که دیگران عمیق پندارند،اما خود در سطح آن در حال غرق شدن،در حال دست و پا زدن...چه سود که بزرگ بپندارند مرا که کوچکم...چه سود که که پخته دانند مرا که از هر خامی گس ترم...
....
«اعتراف...»
توانایی هر کاری تو خودم می بینم...وقتی کسی رو می بینم که یه کاری رو انجام می ده که منم دوست دارم،می خوام که منم انجامش بدم...شاید به خاطر دل خودم...شاید به خاطر تمجید و توجه دیگران...شاید به خاطر اینکه بتونم دل کسی رو بدست بیارم...شاید به خاطر رسیدن به اوج...شاید به خاطر رسیدن به...
خیلی جاها خودم نبودم...به دلیل ترس...ترس از دست دادن...ترس ترد...ترس پذیرفته نشدن...ترس از خوردن خیلی برچسب ها...ترس از ...یم...آره شاید هیچ کس حاضر نباشه با یه آدم سطحی همراه و همدم بشه... ولی اگه می ذاشتن خودم باشم شاید عمق سطح من خیلی عمیق تر از ژرفای اعماق دیگران می بود...
اما حد اقل اینجا خودم بودم...آره اینجا تو این دنیای مجازی که خیلیا پشت نقاب مجازیشون قایم میشن...من تو این سرزمین خودم بودم...هر چی بودم خودم بودم...به قول بعضی ها اگه جو گیر هم شدم خودم بودم...اگه تلقین بود خودم بودم...اینجا سرزمین خود «من»ه...
شاید بعد از خوندن این متن خیلیا بگن من روانیم یا مریضی روحی دارم...اما هر چه هستم من اینم...من همون سکوتم که سکوتش پر سر و صداست...از نوشتن این متن ترسی ندارم...چون بعد از این حداقل عذاب وجدان ندارم...اگه کسی این منو قبول داره قبول داره...
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باشد والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد
با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی،من گفتنیها گفتمی
هر که از او هم زبانی شد جدا بی زبان شد،گرچه دارد صد نوا