نوشتن...
این مدت که ننوشتم...
هر وقت میومدم یه سر به این سرزمین می زدم،تازه می فهمیدم که آره...
اومدم که باز بنویسم...
نمی دونم مثل گذشته می تونم بنویسم یا نه...نمی دونم اصلاً می تونم بنویسم یا نه...
مدتیه که قلم هم یاری نمیکنه...یه استراحت کوتاه کرد...
نمیشه نگاهم رو تو این سرزمین بذارم...شاید با نگاه می تونستم حرف بزنم...اگه میشد...
هر روز نمایش رنگ ها رو می بینم...حرکات هنر مندانه دستان این نقاش بزرگ...نقاشی که به به خوبی بازی ترکیب رنگ رو انجام میده...و رنگ ها هم خواسته یا نا خواسته ترکیب شده یا نشده به روی بوم روزگار نقش می بندند...
...
نمی دونم چرا سه شنبه ها این روزا واسم یه جوری شده...سه تا سه شنبه پیاپی که حالم گرفته ست...
جالب این جاست که هر سه تاشو شب با ماشین می زنم بیرون...البته اگه امشبم این کارو کنم...وقتی حالم می گیره ماشینو می گیرم می زنم بیرون...اکثراً می رم دنبال MSA...اون که میاد یه چرخی می زنیم،بعدش یه کم بهتر می شم...اما نه همیشه...
سه شنبه پیش بود...رفتم دنبال MSA،دوستش علی رو هم بردیم...وسط راه گفت بگیم حامد هم بیاد...
...حامد یه چیزی گفت که...
طبق معمول مسیر همیشگی...مسیری که در طول روز پیاده روها و خیابونش هم شلوغه...یه عده ..... میریزن اونجا...اصلاً خوشم نمیاد...اما به جاش شب...خلوت...آهنگ رو عوض می کنم...پدال رو فشار می دم...دنده رو عوض می کنم...از راست سبقت می گیرم...سر چهار راه...چراغ چشمک زنه...میخوام بپیچم به چپ...دو تا ماشیم عمود بر مسیر من میان...ترمز رو فشار می دم...نمی گیره...
...به MSA نگاه می کنم...ساکت یه نگاه به من میندازه...نگاه پر معنی...حامد صندلی رو گرفته...میگه ..... مواظب باش...خودم هم موندم...ناراحت باشم...بترسم...افسوس بخورم...
یه دوستی تو وبلاگش از عکس العمل ها نوشته بود...عکس العملم بد نبود...ولی آیا اون من بودم که تصمیم گرفتم به جای پیچیدن به چپ،مستقیم برم...شاید می تونستم عکس العمل بهتری داشته باشم...شاید اگه دوبار ترمز رو فشار می دادم بار دوم...نمی دونم...
گذشت...
اما بعداً...این کار اصلاً درست نبود...اگه تنها می بودی مهم نبود...ولی تو تنها نبودی...سه نفر دیگه هم با تو بودن...دو تاشون از بهترین دوستات بودن...اگه اتفاقی میفتاد...