...
می دونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
...
ولی من...اصلاً آره من غم ها رو دوست دارم...بدون غم نمی تونم زندگی کنم...زندگی و دست و پا زدن تو غم رو دوست دارم...شادی چه معنی داره...باید شادی دیگران رو هم گرفت و بهشون غم تزریق کرد...یا به عبارتی مازوخیزم دارم...شبیه دیوانه ساز های دنیای جادویی پاتر...آره من یه بچه تمام عیارم...یه بچه پشمالو...یه بچه غول...یه دیلاق...فقط...یه بچه رویایی...یکی که تو تخیلاتش زندگی می کنه...یه بی فکر...اصلاً...هم شهامتم زیاد بود یا به عبارتی یه دیوانه بی پروا...هم روم زیاد بود...اما بود...
من از پایان می ترسیدم
و آغاز کردم
ولی باور کنید من آغاز نکردم...منو آغازوندن...مثل بقیه...اگه دست خودم بود هیچوقت آغاز نمی کردم شاید...
S:بابا به خدا دیگه کشش ندارم...به خدا خسته م ...دیگه نمی تونم...بسمه...
غم رو تو چهره ش می بینم...بغض اونم می خواد بترکه...اشک توی چشماش حلقه زده...ولی جلوی خودش رو می گیره...آخه گناه اون اینه که پدرمه...اون باید محکم باشه...گناه اون پدر بودنه...