-:بیا...بیا...چیزی نمونده...تو می تونی...فقط چند قدم...فقط کافیه چند قدم دیگه برداری و بیای این طرف...این طرف خط،تو آزادی...هرکاری بکنی کسی کاری به کارت نداره...اصلاً کسی از تو نمی گیره...اگه وسط خیابون شروع کنی به رقصیدن...یا بزنی زیر آواز...یا یه دفه شروع کنی به دویدن...کسی کاری به کارت نداره...
شاید یه عده از خنده ریسه برن...یه عده پوزخند تلخی بزنن...یه عده افسوس بخورن...یه عده هم دلشون به حالت بسوزه...
این ور خط تو آزادی هر کاری که دلت می خواد انجام بدی...البته اگه بدونی که چه کار می خوای بکنی...هر چند،تو الانشم نمی دونی داری چی کار می کنی...پس بیا... بیا...
بیا این طرف...اگه بیای این طرف یا از این که هستی لاغر تر می شی،یا چاق و فربه...از لحاظ فکری...
_...مگه اون طرف فکر هم هست...
-:آره...
_...چه فکری...
-:فکر بی فکری...پشت دیوانگی شهریست...
_...گفتی هر کار که دلت بخواد انجام می دی...مگه اونجا آدم می تونه دلش بخواد...
...سکوت...