«زده بود به سرم...به Silence گفتم تا الان هر اتفاقی می افتاد می گفتم خدا رو شکر...!اما الان دیگه نمی گم...این بار دیگه نمی گم خدا رو شکر...
اعصابم واقعاً خورد بود...»
...
نه MSA...من نمی تونم اینا رو اینجا بنویسم...چون بر می گردن به تو تهمت می زنن...انگ(شایدم عنگ) تظاهر و ریا می زنن...شایدم مسخره کنن...چون کسی تو رو نمی شناسه...حتی من...
آخرین خط اون ورقه جمله جالبی نوشته بود...ولی نمی تونم اینجا بذارم اون رو...
...
داشتم با یکی صحبت می کردم...گفت به آینده فکر نکن...یاد حرف پدرم افتادم که می گفت به گذشته فکر نکن...حال هم که از دست من خارج شده تقریباً...پس هیچی نمی مونه...رسیدم به اون کلمه...یه تناقض دیگه...
...
هی داد هی داد وَی لَه مِن آی دادِم ای داد آخ
آخ داد ای بیداد هی داد هی داد هی داد
هی داد هی داد دیدَکَم آی عُمر آخ بی کَسَ خُوَم آی
اگر ساقی وَفا کِی وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو
عطش کُشتَم عطش کشتَم آخ حضورت ..ختن امشو
هلاکَ ساقیا آی اِمشُو هلاکِم وَی لَه مِن آخ
..................سَختَن اِمشُو
نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل
بی بادَه چَن بد بختَن اِمشُو وَی لَه مِن آی
...