31,January,2006


رفتن به قبرستون هم هیچ فایده ای نداشت...غیر از اینکه به این نتیجه رسیدم که منو زیر خروار خروار خاک نندازن...بذارن من روی خاک بمونم...روم چیزی نندازن...توی یه دشت که هیچ کس اونجا نیست منو بندازن...آخه توی قبر دلگیره...تاریکه...نمی تونم نفس بکشم...ولی تو فضای آزاد میشه نفس کشید...
باز امروز رفتم قبرستون...هر چه دنبال قبر خودم گشتم پیدا نکردم...هیچ نتیجه ای هم در بر نداشت...درست مثل فیلمها بود...ساکت...خلوت...باد سردی می وزید...باد که نه،نسیم...بعضی جاها شمعی روشن بود...دیگه نا امید داشتیم بر می گشتیم...یکی که ظاهراً عذادار هم بود پرسید:
اسمش چیه...
اسم خودم رو گفتم...
...
این روزا خیلی خوبن...
بیش از حد خوبن...هیچی نمی فهمم...هیچی احساس نمی کنم...گذر زمان،رنج عزیزان...هیچی...امروز خودم رو هم نفهمیدم...
از هر چی که ترسیدم به سرم اومد...خدا رو شکر این روزا دارم از مرگ هم می ترسم...
...
چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجبر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
ای که تو،دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردانم
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم


...عكس... ...عكس...

...


1omrani