13,February,2006


ماشین دستم بود...مسیر قبرستون رو از یه جای دیگه پیش گرفتم...این دفعه مصمم بودم که پیداش کنم...این دفعه تنها بودم...پدر همراهم نبود...اصلاً نمی دونست که من رفتم اونجا...
دوباره همون مسیر احتمالی رو پیدا کردم شروع کردم به قدم زدن میون قبرا...وفات1383/12/29...یه روز قبل از سال جدید...نیم ساعت بود که داشتم مثل دیوونه ها لابلای قبرا راه می رفتم...ای خدا پس چرا پیداش نمی کنم...
...
بالاخره دیدمش...آره خودش بود...همیشه فکر می کردم اگه پیداش کنم شروع می کنم به گریه کردن...زار می زنم...اما نه...یه نگاه بی روح و خشک به اون قبر انداختم...خیلی بی تفاوت بودم...
آخه اون قبر خودم بود...
...
یه لحظه خیلی کوتاه سرشارم از حس بودن اما لحظه ای بعد،به بلندای تمام زندگی،پر می شم از حس نبودن...دوست دارم بمیرم،ولی دوست دارم زنده باشم...دوست دارم،باشم ولی نباشم...همه چیز رو با هم می خوام...وجودمو تناقض گرفته...
همه چیز برام بی معنی شده...نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم...من خنثی شدم...
خدایا چرا تمومش نمی کنی...
خسته شدم...خسته...خسته...
«خسته شدم باید برم بسه دیگه تاب ندارم با موندنم سیاه میشه باقی روزای تنم»
...


...عكس... ...عكس...


1omrani