نفس های گرم این شخص را روی گونه خود احساس می نمودم.به اون نگاه نمی کردم زیرا از نگاه کردن به چشمان او بیم داشتم.کلمات او مانند جرقه های آتش بر مغز من فرو می ریخت و مرا رنج می...
و سرش را تکان داد و گفت: -اینکار برای مردم ضرورت دارد. -حس می کنم شما نیرویی دارید که در من سخت موثر است.ظاهراً می خواهید چیزی به من بگویید...ها؟؟ با خنده بلندی بانگ زد: -بالاخره جرات شنیدن را در...
-بفرمایید..هرچند،فکر می کنم که حالا دیگر دیر شده است.. -اوه!نه،برای شما هنوز دیر نشده است!.. از حرفهای او متعجب ایستادم.از آهنگ کلمتاش اعتماد شدید و از لحن گفتارش آثار کنایه مشهود بود.ایستادم و خواستم از او چیزی بپرسم ولی...
...شب بود،که از محفل دوستان،جایی که آخرین داستان به چاپ رسیده خود را خوانده بودم،بیرون آمده وارد خیابان شدم.بر اثر تعریف زیادی که از آن کرده بودند،هیجان مطبوعی در من ایجاد شده بود.با تانی در خیابان خلوت گام بر می...
سلام... خواستم بر گردم و بنویسم... خواستم بیام و یه داستان زیبا بنویسم... اما نه...پشیمون شدم...می خ.ام اینجا رو از بین ببرم...خودم ساختمش...خودم قانون گذاشتم براش...حالا هم خودم می خوام... چه رویاهایی در سر می پروروندم...جشن...سالگی سرزمینم...شاید به خاطر همون...