25,March,2006


-بفرمایید..هرچند،فکر می کنم که حالا دیگر دیر شده است..
-اوه!نه،برای شما هنوز دیر نشده است!..
از حرفهای او متعجب ایستادم.از آهنگ کلمتاش اعتماد شدید و از لحن گفتارش آثار کنایه مشهود بود.ایستادم و خواستم از او چیزی بپرسم ولی دست مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی و با اصرار به طرف جلو می کشید گفت:
-نایستید،زیرا من و شما راه خوبی را داریم طی می کنیم...مقدمه بس است!بگویید ببینم منظور ادبیات چیست؟..شما که خدمتگذار ادب و ادبیات هستید باید این را بدانید.
از فرط تعجب و حیرت عنان اختیار از دستم در رفته بود.این مرد از من چه می خواهد؟کیست؟
گفتم:گوش کنید،قبول بفرمایید که آنچه بین ما رخ می دهد...
-دارای اساس و پایه درستی است،باور کنید!آخر در دنیا هیچ چیز بدون پایه و اساس صحیح صورت نمی گیرد...تندتر برویم،ولی نه به پیش بلکه به ژرفا...
بدون چون و چرا این آدم عجیب و جالبی بود ولی مرا داشت عصبانی می کرد.من دوباره با بیصبری بجلو حرکت کردم و او به آرامی بدنبال من راه افتاد و گفت.
-مقصود شما را می فهمم:تعریف هدف ادبیات فعلاً برای شما کار دشواری است ولی سعی می کنم من این کار را انجام دهم...
آهی کشید و لبخند زنان نگاهی به صورت من انداخت:
-اگر بگویم هدف ادبیات اینست که بانسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خودش را تقویت کند،میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد،بتواند صفات نیک را در آنها بیابد،در روح آنها عفت،غرور و شهامت را بیدار کرده با آنها کاری کند تا مردمی نجیب،بهروز و قوی شده بتوانند حیات خود را با روح مقدس زیبایی ملهم سازند،آیا شما قبول خواهید کرد؟نظر من این است.بدیهی است که کامل نیست فقط طرحی است...
گفتم:بله،تصدیق می کنم!تقریباً همینطور است،معمولاً مردم تصور می کنند که وظیفه ادبیات بطور کلی عبارت است از تجلیل شخصیت انسان و تلطیف عواطف او... سپس با لحن نافذی گفت:
می بینید که به چه امر بزرگی خدمت می کنید!از نو خنده نیشداری کرد:
هه،هه،هه!
وانمود کردم که خنده اش مرا نرنجانده است.پرسیدم:
-خوب مقصود شما از این حرفها چیست؟
-و شما چه فکر می کنید؟
گفتم:راست بگویم...
ولی به فکر اظهارا تند و زننده او افتاده ساکت شدم.از خود می پرسیدم:منظور او از صمیمانه صحبت کردن چیست؟او که آدم احمقی نیست،باید بداند درجه صمیمیت انسان چه اندازه محدود است و حس خودخواهی او تا چه حد در حفظ این محدودیت موثر است!نگاهی به صورت همراه خود انداخته حس کردم که لبخند او روح مرا جریحه دار ساخته است.آه اگر بدانید چقدر استهزا و تحقیر در تبسم های او نهفته بود!احساس کردم که دارم از چیزی می ترسمو همین ترس ایجاب می کرد از او دور شوم.
کلاه خود را کمی بلند کردم و با لحن خشکی گفتم:
-خداحافظ!
اوآرام و با تعجب پرسید:چرا؟
-چونکه دوست ندارم شوخی از حد معینی تجاوز کند.
-و فقط برای همین می روید؟...میل خودتان است...اما می دانید،اگر حالا از من بگذرید.دیگر،هرگز،همدیگر را نخواهیم دید.
روی کلمه «هرگز» تکیه کرد و آن را طوری محکم و با آهنگ ادا نمود که گویی دارم صدای ضربت ناقوس مرگ را می شنوم.
من از این کلمه نفرت دارم و از آن می ترسم،زیرا این کلمه در نظر من،مانند پتک گران و یردی است که قبلاً تقدیر آنرا درست کرده است تا با ضربات آن امیدهای مردم را در هم بشکند.این کلمه مرا متوقف ساخت.با بغض و اندوه از او پرسیدم:
-از من چه می خواهید؟
از نو نیشخندی زد و در حالیکه دست مرا محکم گرفته بود و پایین می کشید گفت:بشینیم اینجا.
در این موقع من و او در خیابان باغ ملی،در میان شاخه های درختان بیحرکت و یخ بسته اقاقیا و یاس بودیم.گویی این شاخه ها که از یخ های نوک تیز و باریکی پوشیده شده و پرتو ماه آنها را روشن ساخته و در هوا بالای سر من معلق بئدند،در سینه ام می خلیدند و به قلبم می رسیدند.
از این رفتار همراه خود مات و مبهوت شده بودم و به او نگاه می کردم و ساکت بودم،و در حالیکه میل داشتم به خود روحیه داده عمل او را توجیه کنم به خودم گفتم:
-حتماً این آدم بیمار است.
اما مثل اینکه او فکر مرا خوانده باشد گفت:
-تو می پنداری من بیمارم؟این فکر را از سرت بیرون کن که خیلی زیان بخش و مزخرف است!اغلب وقتی که ما نمی خواهیم حرف کسی را بفهمیم خود را با این پندار می پوشانیم آنهم فقط برای اینکه او باهوشتر و مبتکرتر از ماست.ببینید این فکر با چه سماجتی بی اعتنائی غم انگیز ما را نسبت بهم تایید می کند و روابط و مناسبات ما را پیچیده تر می سازد.
در حالی که خود را در برابر این شخص بیش از پیش شرمنده احساس می کردم گفتم:
-آه بله!..اما ببخشید من می روم...دیگر باید بروم.
شانه هایش را بالا انداخته گفت:
-برو...اما بدان که خیلی به ضررت تمام میشود.از درک خیلی چیزها محروم می شوی.دست مرا رها کرد و من از او جدا شدم.
او در میان باغ روی تپه ای مشزف بر «ولگا»،تپه ای که پوشش نازک و سفیدی از برف داشت و راه باریک تیره و نوار مانندی آنرا از وسط می برید.تنها ماند،در حالیکه چشم انداز و سیع جلگه خاموش و غم انگیز آنسوی رودخانه در برابرش گسترده شده بود.او توی باغ ماند،روی یکی از نیمکت ها نشست و به افق خلوت و دور دست چشم دوخت.من د رطول خیابان راه افتادم و احساس می کردم که از او دور نمی شوم ولی معهذا می رفتم.می رفتم و با خود فکر می کردم:چطور برومتا به او،به آدمی که آنجا در پشت سر من نشسته نشان دهم که در نظر من چندان ارزشی ندارد؟تند بروم،یا آهسته؟
اینک او با تانی آهنگی را سوت می زند که بنظر من آشناست...می دانم این سرود غم انگیز و مسخره آمیز برای کوری تنظیم شده است که نقش سر دسته کوران را بعهده گرفته است.فکر کردم:چرا این آهنگ را مخصوصاً می زند؟
و آن موقع فهمیدم که از همان لحظه برخوردم با این آدم کوچولو،درون حلقه تاریکی از احساسات عجیب و غریب پا گذارده ام.انتظار برخورد با یک چیز مبهم و سنگینی مانند مهی تیره بر حالت از خود رضامندی و بی اعتنائی چند لحظه قبل وجودم سایه انداخته بود.کلمات اشعاری را که این آدم سوت می زد به خاطر آوردم:
رهنمایی کی توانی ای که ره را خود ندانی
برگشته به او نگاه کردم.یک آرنج خود را بر روی زانو تکیه داده و سر در کف دست نهاده بود و به من نگاه می کرد،سوت می زد وسیبیلهای سیاه او در زیر پرتو ماهی که به صورتش تابیده بود تکان می خورد.احساس غم انگیزی مرا تکان داد و تصمیم گرفتم بر گردم.به سرعت به او نزدیک شده پهلویش نشستم و بدون هیجان ولی با حرارات گفتم:
-گوش کنید،ساده صحبت خواهیم کرد...
...

(ادامه دارد...)...

...


1omrani