26,March,2006

و سرش را تکان داد و گفت:
-اینکار برای مردم ضرورت دارد.
-حس می کنم شما نیرویی دارید که در من سخت موثر است.ظاهراً می خواهید چیزی به من بگویید...ها؟؟
با خنده بلندی بانگ زد:
-بالاخره جرات شنیدن را در خودت پیدا کردی! اما حالا این خنده ملایمتر شده بود و حتی کمی آهنگ خوشحالی از آن به گوش می رسید.
به او گفتم:پس بگویید!و اگر می توانید بدون پیرایه بگویید.
-اوه،چه خوب!اما قبول داری که این پیرایه ها بالاخص برای جلب توجه تو،لازم بود؟انسان،همانطور که به چیزهای سرد و خشن اعتنائی نمی کند به موضوعهای ساده و روشن هم توجهی ندارد و از آنجایی که ما با خودمان سرد و بی روح هستیم حرارات بخشیدن و روح دادن به اشیا هم برای ما میسر نیست.حالا به نظر می آید که ما طالب رویاها و افکار زیبا،خواهان آرزوها و شگفتی هایی شده ایم؛زیرا زندگانی ای که ما درست کرده ایم فاقد زیبایی،ملا آور و تیره است!آن واقعیتی را که زمانی می خواستیم با شور و هیجان بسازیم ما را در هم شکسته و خرد نموده است..چه می شود کرد؟ممکن است انسان به یاری تخیل و تصور،برای مدت محدودی از زمین دل بر گیرد؛به آسمانها پرواز نماید و از نو به جایگاه از دست داده خود و به مقامی که از دست داده است نگاه کند؛ایمطور نیست؟برای اینکه،انسان حالا دیگر سلطان روی زمین نیست،بلکه برده زندگی است و با سر فرود آوردن در مقابل حقایق غرور خاصه اشرف مخلوقات بودن خود را از دست داده است.مگر نه؛از حقایقی که خود درست کرده نتیجه گیری می کند و به خود می گوید:این قانون تغییر ناپذیر است!هنگام پیروی از این قانون توجه ندارد که در راه آزاد و خلاقه زندگی خود،در راه مبارزه برای این حق که بتواند سنتهای کهنه را در هم شکند و چیزهای نوینی ایجاد کند سدی نهاده است.و دیگر او مبارزه نمی کند،بلکه فقط خود را با آن سازش می دهد...به خاطر چه باید مبارزه کند؟آن آرمان هایی که به خاطر آنها انسان بتواند به کارهای خطیر و فداکاریهای مهم دست بزند گجاست؟کو؟بهمین دلیل است که انسان تا این حد بیچاره شده زندگی فلاکتباری پیدا کرده است.برای همین است که روح خلاقیت در او تا این درجه ناتوان و زبون شده است...عده ای نادانسته و کورکورانه در تکاپوی چیزی هستند که به روحشان الهام گردد و ایمان مردم را نسبت به آنها بر انگیزد.اغلب بدان سمتی که همه چیزش ابدی است و مردم را متحد می سازد،جایی که خدا وجود دارد،رو نمی آورند...مسلماً آنهایی که در راه وصول به حقیقت اشتباه می کنند هلاک می شوند!بگذار هلاک شوند.نباید مانع آنها شد.تاسف خوردن برای آنها فایده ای ندارد.آدم زیاد پیدا می شود!فقط اشتیاق و تمایل روح به یافتن خدا مهم است؛و اگر در عالم موجوداتی یافت شوند که شوق الهی آنها را فرا گرفته باشد خدا با همانها خواهد بود و جانشان خواهد بخشید:این است جذبه بی پایان به سمت کمال!..اینطور نیست؟
گفتم:بله همینطور است...
همصحبت من در حالیکه خنده نیش داری می کرد گفت:
-اما تو زود قبول کردی-سپس در حالی که به نقطه دوردستی چشم دوخته بود ساکت شد.سکوت او به نظرم طولانی آمد با بی صبری آهی کشیدم.آنوقت او بدون اینکه نگاهش را از دور برگرفته متوجه من سازد پرسید:
-خدای تو کیست؟
قبل از این سوال،لحن گفتارش خیلی ملایم و نوازش کننده و گوش دادن به حرفهای او برایم مطبوع بود:مثل همه مردم اندیشمند کمی اندوهگین به نظر می آمد،روحاً به من نزدیک بود،حرفهای او را می فهمیدم و سرافکندگی من در مقابل او داشت از بین می رفت که ناگهان این سوال را کرد.سوال شومی که جواب دادن به آن برای مردم معاصر،اگر جداً به خود علاقمند باشند،خالی از اشکال نیست.خدای من کیست؟کاش این را می دانستم!
این سوال مرا خورد کرده بود.فکر می کنم هر کس دیگری هم که به جای من بود،نمی توانست خود را نبازد و حضور ذهن خود را از دست ندهد!ولی او نگاه نافذش را به من دوخته بود،لبخند می زد و منتظر جواب بود.
-تو بیش از مدتی که برای جواب دادن یکنفر «انسان» وقت لازم است سکوت کردی.حالا این سوال را از تو می کنم شاید بتوانی جواب بدهی:تو نویسنده ای و هزاران نفر آثارت رت می خوانند،بگو ببینم که مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟آیا فکر کرده ای که حق داری به مردم چیزی بیاموزی؟
نخستین بار بود در زندگی که با دقت به درون خویش می نگریستم.بگذار مردم خیال نکنند که من خود را پست می کنم و یا بالا می برم برای اینکه توجه آنها را به خود جلب کنم.از گدا صدقه طلب نمی کنند.من در وجود خود،احساسات و تمایلات نیک و خواست هایی که معمولاً آنها را خوب می نامند زیاد کشف کردم ولی احساسی که همه این اندیشه های روشن و موزون را یکجا جمع کند و تمام پدیده های زندگی را در بر گیرد در خود سراغ نگرفتم.حس تنفر در روح من زیاد است و مانند آتش زیر خاکستر اندک فروغی دارد و گاهگاه با آتش شدید خشم و غضب برافروخته می گردد.ولی باز شک و تردید در روح من بیشتر است.بعضی اوقات این دو حس چنان عقل مرا به لرزه در می آورند،و طوری قلبم را می فشارند که مدت مدیدی از خود بیخود می شوم،حالتم دگرگون و خزاب می شود و هیچ چیز برای زندگی تحریکم نمی کند.قلبم به اندازه ای سرد می شود که گویی مرده است.فکرم خموده شده به خواب می رود.کابوس وحشتناکی قدرت تجسم و تصور مرا به شدت در فشار می گذارد.بدین ترتیب کور،کر و لنگ،شبها و روزهای زیادی را سر می کنم،به هیچ چیز میل ندارم و چیزی نمی فهمم.به نظرم می آید که دیگر جسدی شده ام که فقط به علت اشتباهی نامعلوم هنوز به خاک سپرده نشده ام.ادراک ادامه حیات،هول و هراس از ادامه چنین زندگانی را بیش از پیش در من تشدید می کند،زیرا در مرگ،هم معنی کمتر است و هم ظلمت بیشتر...قطعاً مرگ حتی لذت نفرت داشتن را هم از انسان سلب می کند.
واقعاً مبشر چه رسالتی برای مردم هستم؟آیا چنانکه می نمایم هستم؟چه م یتوانم به مردم بگویم؟همان هایی را که از مدتها قبل دیگران می گفتند و همیشه هم می گویند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟اما آیا حق دارم این آرمان ها و مفاهیمی را که خود من با آنها تذبیت شده غالباً هم بدانها عمل نمی کنم تبلیغ نمایم؟اگر راهی مخالف انها اختیار می کنم آیا مفهوم این نیست که به حقانیت آن عقاید که در وجود «من» تخمیر شده ایمان ندارم؟...پس به این آدمی که پهلوی من نشسته است چه جوابی بدهم؟ولی او از بس به انتظار شنیدن جواب من ماند خسته شد و از نو شروع به صحبت کرد:
اگر نمی دیدم که هنوز جاه طلبی تو قادر به از بین بردن شرافتت نشده است هرگز این سوالها را نمی کردم.همینقدر که شهامت داری حرفهای مرا بشنوی من از آن چنین نتیجه می گیرم که علاقه تو به خودت خردمندانه است.چونکه تو برای تقویت این علاقه از شکنجه و عذاب روحی هم گریزان نیستی.لذا من وضعیت دشوار تو را در مقابل خود آسان کرده و با تو به عنوان یک مقصر صحبت می کنم نه به عنوان یک مجرم.
...زمانی در میان ما سخنورانی بزرگ و اشخاصی که به رموز زندگی و روح انسانی پی برده بودند وجود داشتند،مردمی که با اشتیاق فراوان و از خودگذشتگی زیاد برای تکامل هستی تلاش می کردند و با ایمانی ژرف نسبت به انسان ملهم بودند.کتابهایی تالیف کرده اند که هرگز دست فراموشی به آنها نمی رسد زیرا در آنها حقایقی جاودان ثبت شده که زیبایی ابدی از صفحات آنها ساطع است.تمثالهایی که در این کتابها ترسیم شده اند جاندار بوده،از نیروی حیات الهام گرفته اند.در این کتابها،هم شهامت و هم خمشی سوزان وجود دارد؛عشق صمیمانه و آزاد آنها پدیدار است و کلمه زایدی در آنها دیده نمی شود.من می دانم که تو از آن سرچشمه های الهام رو ح خود را سیراب کرده ای...اما شاید روح تو بد تغذیه شده است.زیرا گفتار تو درباره عشق و حقیقت ساختگی و ریاکارانه است.چنین به نظر می رسد که هنگام گفتار درباره این موضوع به خودت فشار می آوری.تو مثل ماه با نور دیگری پرتو افشانی می کنی.نورت غم انگیز و مبهم است،سایه های زیادی تولید می کند ولی حراراتش ناچیز است و هیچکس را گرم نمی کند.تو گداتر از آن هستی که بتوانی واقعاً چیز با ارزشی به مردم بدهی و آنچه را هم که می دهی نه به خاطر لذت بی اندازه ای است که از مستغنی ساختن زندگانی با افکار و کلمات زیبا می بری،بلکه خیلی بیش از همه برای این است که حقیقت تصادفی وجودت را تا درجه پدیده لازمی برای مردم بالا ببری.به این علت چیز م یدهی تا بتوانی در ازا آن بیشتر از زندگانی و مردم بستانی.توگداتر از آن هستی که بتوانی هدیه ای بدهی.ربا خوار ساده ای هستی که تجربیات ناچیزت را در برابر بهره توجه به خودت به مرابحه میگذاری.هنگام کاوش در حقایق،قلم تو،جزئیات ناچیز زندگی را بر می گزیند.ممکن است که تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی.ولی آیا این توانایی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد،اندیشه هایی را که مایه اعتلای روح آنها باشد در آنها بیدار کنی؟...نه!آیا تو مطمئنی که این کار مفیدی است که در کثافات و زباله های عادی کاوش کنی و نتوانی چیزی جز حقایق ناچیز و مبتذل پیدا کنی که ثابت کنند فقط بشر پست،احمق و بیشرف است،کاملاً و همیشه تابع شرایط خارجی زیادی بوده ضعیف،قابل ترحم و تک و تنها است؟گرچه،شاید هم،حالا دیگر موفق شده اید او را به این موضوع متقاعد کنید!زیرا حس می کنم که روح او سرد و ذهن او کنده شده است...همین کافی است!هنوز تصورات خود را در کتابها می بیند و این کتابها به خصوص اگر با مهارتی که معمولاً اسم آن را «استعداد» می گذارند نوشته شده باشند،همیشه تا حدی انسان را هیپنوتیزم می کنند.خواننده با دید نویسنده به خودمی نگرد و وقتی که زشتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.آیا تو می توانی این امکان را در اختیار او قرار دهی؟مگر تو میتوانی اینکار را بکنی در حالیکه تو خود...اما من به تو رحم می کنم برای اینکه احساس می کنم تو در حالیکه به حرفهای من گوش می دهی دین فکر نیستی که برای تبرئه خود حرفی بزنی.بله!زیرا یک معلم شزیف بایسد همیشه شاگرد دقیقی باشد.شما همه،معلمین روزمره زندگی ما هستید.خیلی بیش از آنچه که به مردم می دهید از آنها می گیرید.شما همه از نواقص صحبت می کنید و فقط آن ها را می بینید.اما در بشر شایستگی هایی هم باید باشد.مگر خود شما واجد آنها نیستید؟شما چه مزیتی بر این مردم عادی و تیره روز دارید که با چنان بیرحمی و خورده گیری تصویرشان می کنید و به خاطر غلبه نیکی بر بدی خود را پیامبر و واعظ آنها م یدانید و افشا کننده گناهانشان می شمارید؟ولی آیا متوجه شده اید که نیکوکاران و بدکارانی که شما آنها را به زور خلق کرده اید مثل دو کلاف سیاه و سفید سردرگمی هستند که به علت نزدیکی به هم خاکستری رنگ شده و جزئی از رنگهای اولیه همدیگر را گرفته اند؟تردید دارم که شما برگزیده خدا باشید...او می توانستدلهای آنها را با آتش عشقی سرشار به زندگانی، به حقیقت و به مردم بر افروزاند تا آنها در ظلمت هستی مانند انوار قدرت و عظمتشبدرخشند...ولی شما خمچون مشعل نیروی شیطان دود می کنید و دود شما در فکر و روح آنها نفوذ می کند و آنها را با زهر بی اعتمادی نسبت به خود مسموم می سازد.بگو:چه به مردم می آموزید؟
...

...(ادامه دارد...)...

...


1omrani